سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
چـ آرامشی دارد این روزها چقدر دوستـ دارم... این آرامش محض را خدآیا می ترسم! دل من بـ آرام بودن عادتـ ندارد! چـ طوفانی در راه استـ
سروش(نگهبان خاندان)
و زیر باران قدم میزدم، دریغ از یک قره خیس شدن، به خودم آمدم، پنداشتم،که چتر یاد تو بر سر من بود، بگذار از تو خیس شوم،
سروش(نگهبان خاندان)
من به روی دلتنگی در شب، با مدادی آبی رنگ، چه ساده و چه کودکانه، یک جفت کفش،نقاشی میکنم، یک جفت پا در حال حرکت،،،،،،،به طرف تو، سنگ فرشها نأیی ندارند، اما، قلب پاشنهها پر از شوق رسیدن است، امیدوارم که کوچهٔ قدیمی مرا به خاطر آورد، من میآیم،،شکّ مکن،
سروش(نگهبان خاندان)
این روزها دلم تنگ نبودنهایت است چقدر این دیوار فاصله بیرحم است روزها در پی تو به هر سو مینگرم چیزی تا امدنت نمانده میدانم............
سروش(نگهبان خاندان)
غم سنگین دوریت مرا آزار می دهد، غم بی پایان تو مرا به ذره ای از عشق زمینی قانع می کند.
سروش(نگهبان خاندان)
خسته از بغض نگشوده ی شبانه ام و پراز واژه ی تکراری تنهایی و اشک آسمان گرفته است دل من هم... نگاه نمی کنی آرام آرام دور می شوی بغض آسمان می ترکد؛ می بارد دل من هم...
سروش(نگهبان خاندان)
نمی توانم به سویت گام بردارم حتی در رویاهایم چرا که در سینه ام آسمان ها تیره اند و ذهنم ابرآلود است
سروش(نگهبان خاندان)
خاطره می بافم دلم آب می شود برای بوسه ای که از لبانت چیدم اشک هایم سرازیر می شود و رنگ های خاطره ام را در هم می پیچد تنها تصویر محوی از تو باقی می ماند و دل زخمی من
سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته است دیگر خیال های بد از مترسک کوچک ذهن من نمی ترسند زندگی،تلخ و غمگین جاری است چه کنم ثانیه ها بی تو نمی گذرند...
سروش(نگهبان خاندان)
اين روزها ... آسمان هم انگار سوخت ذخيره می کند... ابر ها عجيب هدفمند شده اند... راستی من باران چشمانم را حراج کرده ام کسی نمی خواهد؟؟؟
سروش(نگهبان خاندان)
لغزیدن روی پوست تو در امتداد شب چشمان پر خواهش من، نگاه پر نیاز تو لب های عطش کرده ی من نفس های پر هوس تو پیچ و تاب گیسوان تو تابیدن انگشتان من هرم تن تو ذوب سرانگشتان من... اینک این منم و حصار استوار دستانت سر به روی سینه ات گذاشتن شنیدن موسیقی وجودت، ضربان بودنت، و حس لطیف جریان زندگی در شریان هایت! 1
سروش(نگهبان خاندان)
در زلالی چشمانت تصویر گمگشته خویش را باز جستم و آغازی دیگر یافتم حضورت سکون زمان بود و لبانت گریز ناپذیری آب در صحرای عطش! خیالت اما اینک تجربه تحملیست که از توان آسمان بیرون است! .... سکوت ناگزیرم را خواهی بخشید. می دانم!
سروش(نگهبان خاندان)
در هیاهوی گوش خراش جهان نامت را به نجوایی زمزمه کردم ندایم را به لبخندی پاسخ گفتی نگاهت در نگاهم گره خورد و.... ابدیتی پدید آمد!
سروش(نگهبان خاندان)
سرو تکیده قامت به خاک افتادن فرزندان کوچکش را به نظاره نشسته است غمی گنگ در هوا موج می زند من سرو را می نگرم آسمان مرا ..... باران نمی بارد!
سروش(نگهبان خاندان)
سکوت نکن ! سکوتت تمام ِ کوچه های بی سر تمام ِ تاریکیهای ِ تنها تمام ِ شبهای ِ یک طرفه تمام ِ خیابانهای ِ بی خط تمام ِ منی که نیستم ... سکوت ِ تو بن بست ِ تمام ِ لحظه های ِ من است سکوت نکن نازنینم