سروش(نگهبان خاندان)
با تو بودن زيباست مثل آواز قناري تو بهار با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل آواز قشنگ جويبار با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل نيلوفر آبي در آب مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب
سروش(نگهبان خاندان)
براي تو مي نويسم . تويي که مرا با عشق خويش خلق کردي . تويي که پرواز به من آموختي بدون بالي براي گشودن . پر پرواز به من دادي بي آنکه خويش بر بال هايم بنشيني و اوج گرفتنم را به نظاره روي. خلقم کردي از هيچ ولي دوباره ويرانم کن که خود طاقت ويران کردن ندارم . بي تو هيچم و تو مي داني. تو مي داني وجودم را بر وجودت بنا نمودي و چه قصر سست بنيادي . قصري که تو بر درياچه ي هوس ساختي و من بردشت نام آور عشق. تو ندانستي چه مي کني با قلب يخ زده ي من ومن مي دانستم طريق دل بستن را. مي سرودم عشق را بي آن که بدانم قافيه را . مي کشيدم پروانه را بر بوم گونه هايت بي آن که بدانم شمع چيست. ديگر گل را باور ندارم . نمي توانم آسمان را باور کنم. رفتي....
سروش(نگهبان خاندان)
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم . باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت : کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نمي کرديم .
سروش(نگهبان خاندان)
گوش كن زنجره ها پشت هم نام مرا را مي خوانند من پر از اندوهم راستي زنجره ها از كجا نام مرا را مي دانند؟ دلم مي خواست امشب برم بالا بروم تا آنجا که ستاره ها هستند تا آنجايی که بر روی ابرهای بايستم و با خدا حرف بزنم تا آنجایی که خورشيد تمام مهربانی اش را به من هديه دهد
سروش(نگهبان خاندان)
تــــا کـــه از ديــــوان هستی درس عشق آموختيم سبنــــه را چون لالـــه از داغ محبت ســــوختــيم عنــــدليب هـــر چمـــن بـــوديم از غــوغـای زاغ عــــزلت عنقـــا گـــزيديـــم از نــــوا لب دوختيــم روزگــــاری گـــر چه بازار تملـــــق گـرم بــــود مـــا بهـــر نا کس متــاع آبـــــرو نفـــــــروختيـــم عاقبت از تنگنـــــای خـــاک ســر بر مـــی کشــد گنج اسراری کــــه در کــــان ضميـــر انــدوختيم نـــام ما از دفتــــر گيتـــی فـــدايی محــــو نيسـت تا كه از ديــــــوان هستی درس عشق آمـوختيـم
سروش(نگهبان خاندان)
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن
سروش(نگهبان خاندان)
به آنكه حتا دشنه اش را عاشقم چون دوستت می دارم حتا آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد من می سوزم پاييز از حوالی حوصلهات كه بگذرد من زرد می شوم روسری زردت كه از كوچه عبور میكند عاشق می شوم و تا كفش های رفتنت جفت می شوند غريب میمانم و تنها وقتی گريه ای گمان نمی برم در تو من سبز میمانم كه نيلوفرانه دوستت می دارم نه مانندهی مردماني كه دوست داشتن را به عادتی كه ارث بردهاند با طعم غريزه نشخوار مي كنند من درست مثل خودم هنوز و هميشه دوستت مي دارم
سروش(نگهبان خاندان)
ایستاده ام تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
زندگی پلی است که باید ناخواسته ازآن گذشت در بین این راه عاشق می شویم شکست می خوریم و پیروز می شویم و در نهایت در ابدیّت محو می شویم ای کاش همه در این راه صادق و راست باشند!
سروش(نگهبان خاندان)
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت. هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت. چشم سادگی از لطف زمین می جوشید. خودمانیم زمین این همه نا مرد نداشت
سروش(نگهبان خاندان)
به وفا داری بگو ... تنهاش نمیگذارم به دروغ بگو ... نشنیده می گیرمش اما به امید بگو...می پرستمش سکوت تو لحظه ی خفگی هزاران فریاد در دل نهفته ی من است اگر سکوت می ماند پس ما به هم نزدیکیم ای یار... تو ساکتی چون نمی دانی چه حرفی هست برای گفتن... من هم ساکتم....چون نه پاداش می خواهم نه جزای کار اما در این سکوت می دانم منتظرم هنوز ..... اما تا کی !!!؟؟
سروش(نگهبان خاندان)
ای عشق تو یک احساس سردی که به اجبار به من تحمیل شدی... در تو شوق یافتن نیست..... در تو انتظار نوازش نیست.... در تو اجباره سخت بودن لحظه ها ماندگار ترین یادگار است ای .... عشق تو تنها احساس اجباره قلبم به عقلم بود عمری باید بی تو بود و با یاد تو بود
سروش(نگهبان خاندان)
حس خوبی نیست روحم خسته است و جسمم خسته است از این تکرار لحظه های سرد.... از اینکه حرفهای بیهوده ی آدمها رو نا خودآگاه می شنوم مجبورم..... مجبورم..... آدما ذهن محدودی دارند به اینکه باید زیست حس دلسوزی دارم ......
سروش(نگهبان خاندان)
ای کاش بالی داشتم هر وقت می آمدی می رفتم .....دورتر و دورتر و دورتر فکرمیکردم دوری از آنچه از آن توست یعنی غربت حالا می فهمم زندگی تنهاترین حسه غریبی ایست که هست و تو آشنا خواهی بود تنها لحظه ای که نباشی