سروش(نگهبان خاندان)
دنيـــا... سيرك شده اي ! ومن چقدر شبيه دلقكها با يك دماغ قرمز از بس گريه كرده ام خدايا تو بخند زمين پر است از دلقك . . .
سروش(نگهبان خاندان)
عشق را سيري چند خريديم ولي از هم خورديم ، خورديم ، خورديم تا تمام شديم ! زندگي بي نمك شد دعوا را نمكش كرديم ! و براي هم هر روز آش پختيم ! با يك وجب روغن روش و تا توانستيم پياز داغش را زياد كرديم ! همديگر را آتش زديم تا دلمان سوخت ! حوصله يمان كه سر رفت نشستيمو آب قوره گرفتيم و به فكر پختن حلوايمان ! آه ميدانم ... تا از اين آشپزخانه ي لعنتی بيرون بيائيم از هم سير مي شويم و زندگي به آخرش ميرسد و بايد حسرت بخوريم كاش مهماني مي آمد مي گفت : پنج دقيقه آمده ايم خودتان را ببينيم !
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
ای شرمزده غنچهٔ مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو برابری کجا یارد کرد کاو نور ز مه دارد و مه نور از تو
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی از دست جوانیام چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نشنو از نی ... نی حصیری بوریا ست بشنو از دل... دل حریم کبریاست نی چو سوزد حاصلش خاکستر است دل چو سوزد بارگاه کبریاست
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت
سروش(نگهبان خاندان)
مثل كبريت كشيدن درباد ديدنت دشواراست من كه به معجزه عشق ايمان دارم مي كشم آخرين كبريتم را درباد . . . هرچه بادا باد...
سروش(نگهبان خاندان)
طلب کن خالق خود را بجو مارا مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ مرا با قطره اشکی صدایم کن برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من
سروش(نگهبان خاندان)
بر مي گردم ، ديروزم را بردارم بر مي گردم ، هنوزم را بردارم بي سايه ام ، درختِ بي زمين ام بر مي گردم ، ميوه ام را ببينم
سروش(نگهبان خاندان)
هيچكس تنهايي ام را حس نكرد/لحظه ويراني ام را حس نكرد/درتمام لحظه هايم هيچكس/وسعت حيراني ام راحس نكرد/آن كه سامان غزلهايم ازاوست/بي سروسامانيم راحس نكرد..!!!"
سروش(نگهبان خاندان)
یه وقتایی آدم از روی دوست نداشتن از یکی فاصله میگیره یه وقتایی از ترس "وابســــــــتـگی"...
سروش(نگهبان خاندان)
سنگی که به پایم گرفت و به زمین ام انداخت را میبوسم , چون به من آموخت راه زندگی هموار نیست
سروش(نگهبان خاندان)
همانطور که گل سرخ رو با خارش دوست داری ؛ دیگران رو هم با عیوب شون دوست داشته باش !
سروش(نگهبان خاندان)
قهرمان واقعي كسي است كه سبب خوشي ديگران مي گردد