سروش(نگهبان خاندان)
چقدر این جمله غمگینه " تمومه قصه بازی بود " تمومه عشق تو چشماش بفهمی صحنه سازی بود....
سروش(نگهبان خاندان)
لحظه رفتنیست و خاطره ماندنی...تمام ادبیات عشق را به نگاهی میفروختم اگر خاطره رفتنی میشد و لحظه ماندنی...ا
سروش(نگهبان خاندان)
تمـام حرفهایم همانهایی هستند که نـوشته نمی شوند ... همـان سه نقطه هایِ بیچاره ...! .
سروش(نگهبان خاندان)
انتظار یعنی چشمان من كه پشت پنجره جا مانده است. انتظار یعنی عكس غبار گرفته ی تو از همان روز جدایی. انتظار یعنی قلم من كه هرچه می نویسد جز نام تو نیست. انتظار یعنی من . یعنی من كه تمام عمر به شوق دوباره برگشتن تو تمام ثانیه های عمرم را منتظر تو ماندم. دوستت دارم… حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ، در حسرت یافتنت تمام پس كوچه ها را زیر باران، قدم بزنم.
سروش(نگهبان خاندان)
عاقبت این جاده هم روزی به پایان میرسد خشکی لبهای دلتنگم به باران میرسد عاقبت چشمان من تااوج باورمیرود این دل تنهای من تنهایی اش سرمیرود عاقبت دراشک من احساس معنامیشود شعرهایم باپرستوهاهم اوامیشود عاقبت درخانه ی قلبم هیاهومیشود شهرغم های دلم یک باره جادومیشود
سروش(نگهبان خاندان)
گاهــــی شرافتــــی که سکــــوت دارد گفــــتن نــــدارد ... !!
سروش(نگهبان خاندان)
باران امشب ببار امشب کلبهء احساسم غرق است از کویر امشب تمام دلم خشک است و عطش بر لبانم داغ بسته.. ببار و صحرای دلم را مثل آن روز ها آبیاری کن.. دیگر برایش شعر نمی گویم قلمم را شکست و دلم زخم خورده است.. باران امشب صدای شکستن دلم را بر آسمان ندا کن روی سکوی تنهایی هایم غربتم را صدا کن بانوی شهر قشنگ قصه ها آنچنان من را شکست که بند بند دلم از هم گسست این شعر نیست عاشقانه هم نیست.. این یک قصهء قدیمیست.. شکستن شیشهء دل است.. آسمان را بگو با صدای هولناکش بغرد باران ببار شاید مرهمی باشد بر زخم دلم کوچه های شهر من پر شده اند امشب از آه دلی به گمان که هوا امشب از هر شب„ سال سرد تراست.. مثل رهگذران بی هدف قدم میزنم تا هضم شود.. بغضی که در گلویم رسوب کرده است...! بغضم را امشب تنها آسمان دید و عابری که بی خیال از کنار واژه های خیس من گذشت..
سروش(نگهبان خاندان)
آی آدمها که نشسته اید خموش اندکی فریاد. اندکی گام برداشتن و اندکی دست گیری. اینجا آذربایجان است همان جایی که افتخارش را بر سینه می زنیم. اینک دریابیم مادران و پدرانی را که دیشب زیر یک سقف بودند و اکنون در میان آوارها به دنبال هم می گردند. اکنون دریابیم انسانهایی از جنس خودمان را که دیشب افطار را در کنار هم صرف کردند و اکنون سفره هایشان مملو از خاک و سنگ وسیمان است. دریابیم سفره های سحری ای را که اکنون بی کس مانده است. مگذاریم این فاجعه بیش از بیش عزیزانمان را بیازارد. این سفره ها نباید خالی بمانند. این دستها نباید همچنان زیر آوار بمانند باید دستها را گرفت.
سروش(نگهبان خاندان)
براي آذربايجانيان ِ تلخم! ناگهان فرياد ِ ازجگر كشيده تا درازناي خون ! از خانه هاي دور شلاق ميزند اي واي زمين : سنگ دل ِ نامرد! از بُهت تا سياهي مشئوم بغض ِ زهر مارگونه اي در گلو باز ميكند! مادرم آيا تو زنده اي؟! حرفي بزن بگو... از زير خروارها خاك و غبار پدرم چون مرده اي هزار ساله ، بي كفن سر در مي آورد ! بي حرف بي تكان پدرم آيا تو زنده اي!؟ با كبود ِ زخم ها و ضجه هاي همسايه سقف ِ سنگين ِ سياه ، آوار آوار در لرزه هاي جنون خاك و آهن و ديوار را به سجده اي خاك آلود در مي آورد! آه پسرم ، آيا تو زنده اي؟! زمين : نفطه ي مرگ را ، پفيوز وار آوار آوار به بار مي آورد... دخترم آيا تو زنده اي؟!...
سروش(نگهبان خاندان)
عزیزكم...كودكم خورشید فردا سعادت دیدن چهره ات را نخواهد داشت.... امشبم دیگر سحری را به خود نمیبیند..... در گرمترین فصل بودن....آه...كه چه یخبندانی را تحمل باید كرد!! ....آرام بخواب آرام...كه مادرت برایت لالایی آرامش میخواند.... آرزوی صبر و آرامش برای هم وطن آذریم!!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
خنده هایم آنقدر عادت شد که دیگر حرمتی برایش نماند ! هرزه می ماند ذهن باکره ام بی آنکه خونی بر دامان خود دیده باشد حرمتم نجس شد! من همان حرمت نجس می مانم ! من همانی هستم که فریاد زد: باکرگی با خفت ارزانیه خودتان
سروش(نگهبان خاندان)
دروغ می گویند آدمی را از خاک نساخته اند، من خود یک بار از دست خدا افتادم و شکستم، ببین...