یـ ـک آدمـ ـ
گویند کسان بهشت با حور خوش است / من می گویم که آب انگور خوش است / این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کآواز دهل شنیدن از دور خوش است /// خیام
یـ ـک آدمـ ـ
گفت : آنقدر مستی که زهی از سر بر افتاد کلاه / گفت : در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
یـ ـک آدمـ ـ
اگه حوصله داشتم / اونقد مینوشتم که مست میشدید
یـ ـک آدمـ ـ
شهریار بخونید شهریاااااااااااااار / این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق / ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت /// شهریار
یـ ـک آدمـ ـ
شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک / به گدائی تو ای شاهد طناز امشب /// شهریار
یـ ـک آدمـ ـ
ای در سر زلف تو پریشانیها / واندر لب لعلت شکرافشانیها / گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی / ای جان چه پشیمان که پشیمانیها /// مولوی