یـ ـک آدمـ ـ
بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد / خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد / بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد / خیزید ای دیوانگان وقت طلوع ماه شد /// مولوی
یـ ـک آدمـ ـ
تو که دستت به نوشتن آشناست / دلت از جنس دل خسته ماست / دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی / دل مارو بنوس دل ما رو بنوس
یـ ـک آدمـ ـ
به وزن باشد / تنها نگاه تو شعر است
یـ ـک آدمـ ـ
تف روی شعر شاملو از تامل تکرار یاد خاطره
یـ ـک آدمـ ـ
مجنونی که گیتارشو با چش تو کوک کرد/ چقد شعر شدم برات با ردیف برگرد
یـ ـک آدمـ ـ
گر بر می گردی / بین همه خرابه ها مرا بچوی
یـ ـک آدمـ ـ
یکی بود میگفت / از همه چیز لذت ببر / حتا از کشتن یک انسان
یـ ـک آدمـ ـ
هوای میخانه / حتا شاید حوای میخانه میخاهم
یـ ـک آدمـ ـ
چقد همه خطاب میدن بهم / چقد کامنت / منم میخام خوووووو
زلف بر باده مده تا ندهی بر بادم
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 15 دقيقه قبلناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم