#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(20807 دفعه)
اینا خوش نیست خط خطی ِ خوش میبینیش با چشمای مهربونت و خوش میخونی با صدای خوبت
ممنونم مهربانی در نگاه شماست ....من قلم بینای شما رو دوست دارم ..
پس همیشه باش دوست من شاد و پیروز و پاینده باش
متشکرم دوستم به ارزوی توفیق شما خواهم بود شاد..
+2
این روز ها صدایی در گوش هایمان سکوت میکند .
هوم
امان از این هووم ها
دلم واسه پرواز کردن لک زده میخوام بشینم پشت لک لک های لنگ دراز هوای بودنت ُ بخورم شدم مث اون آدمایی که چپوندشن توی قفس دلم میخواد دیوار ها رو کنار بزنم مث مو های سرت برسم به میونه لبات آروم چشام ُ ببندم آخ چه بده نبودنت ُ لمس کردن بیخیال بوسیدنت میشم خوابم میبره رسم شبگردی رو میزارم کنار میشم یه خوابگرد کل زمین و زمان ُ میگیرم تو دستم روی ابر ها راه میرم میدوم میدوی نمی دونم چرا وقتی به یه قدمیت می رسم تکه های ابر تموم میشه با کله میخورم زمین ُ نه سیر نشدم درست شکمم پُره ولی من تشنه تو ام مث اونی که توی کویر داره بلندی ها رو نگاه میکنه و زمین ُ میکَنه ِ این زمین بی تو معنی نداره مهربونم کمی زمینی شو میدونم جای تو توی هفت آسمون میدونم بالشت ابر های مهربون ُ لحافت نوازش خداست میدونم زمین در خورت نیست ولی به خاطر من ببین دیگه نا ندارم بلند شم مهربونم آغوشت ُ میخوام ...
فک کنم سرت به جایی خورده زمینیا رو آسمونی می بینی..
براووووو حمید .. عالی .
و آنگاه که در واژه ها غرق می شوم
در قعر این واژه ها از هراس تنم میلرزد
هر چی مثبت ِ منفی بشمار
صلاح کار کجا و من خراب کجا .. صبح دوباره ات بخیر رفیق ..
خدا بخیر کن ِ این صبح های دلتنگی رو به قول ِ مقامر رقص من ُ چنگال و قاشق / در صبحانه خالی صبحت زیبا رفیق بکینگتم مبارک
تبارک لله از این فتنه ها که در سر ماست، قاشق و چنگال حضرات اگر بگذارد البته! مرسی ..
فتنه سال های نبودنت چقدر تلخ ِ بد بو هم هست فدات
اهوم : ) از فرط دلتنگی نمیدونسم چیکار کنم
نازی عزیزم عـِـب نداره خوشالم که خوش اومــــــدی ُ قدم رو عنبیه چش ُ چال ما نمودی
چشات طلا دختر مرسی منم خوشحالم که کنارتونم
حمیت ولیمه نمیدی برای برگشتنت؟
در خاک در آب در آتش در هوا هرکجا . . . سَرنوشت زیر ِ دَستان افکارتَ ست . .
این روز ها هر فکری که به خیابان ذهنم رسید به بن بست ختم گشت این روز ها تلخ ِ خیلی بد ِ شایدم خوب
این روزهای لَعنتی هم گذراست همچون روزهایی از میلیون ها سال عمر ِ این خاک ولی به چه قیمت . . . و گاهی گاهی آدمی به نقطه پایانی می اندیشد که خود در انتهای دفتر ِ مُضحِک ِ سرنوشتَش بگذارد . . .
نشسته ام با سیگارم دود میشوم و ته دنیا را مینگرم
و شاید ته ِ دنیایِمان در این نزدیکی باشد
من واقعا دختر تاب ستانم