غروب ِ جمعه باشد
و فصل های نبودنت
من بنشینم لب حوض ِ خانه پدری
در قعر این چاه غرق شوم
مادرم را
برای دوختن پیراهن هایی مجاب کنم که در خیابان
عطری از تو را به مشامم خوراند
قاتل شوم برای مقتولی که بویی از من میدهد
زیر ستارگان
آواز های عاشقانه را
در آغوش دختران قاجاری روی قلیان
زمزمه کنم
زیر سایه درختانی که ندیده تو را مسخ شده اند
بدون حرکت خیره شوم
در دالان های تاریک این مکان غیر مسکونی
که شوق آمدنت را آتش زدند
ممنوع شوم از شب هایی که پر از تنت باشد
و تهی شوم از نیاز
غروب جمعه باشد
و ...
ح . ق یـ ـک آدمـ ـ
بعد کلی التماس خورشید غروب کرد و این جمعه های لعنتی تموم