دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
و شب پنداشت من خوابم
غریقی خسته در چنگال گردابم
امیدی رفته بر بادم
و می پنداشت من برگم
فرو ریزم به اندک باد وسرمایی
لگدمالم کند امروز فردایی
نمی دانست
درختم من
در این سرمای دهشت زای پاییزی
اگر لختم اگر عورم
ولی چون کوه مغرورم
نمی داند مگر من ریشه دارم
هان !
بهاری سبز را اندیشه دارم
هان!
اگر طوفان شکسته شاخسارم را
اگردزدیده سرمای زمستان
برگ وبارم را
کسی نا گفته می دانم
ومی دانم که خورشیدیست
پس این ابر تیره نور امیدیست
می دانم
و می دانم پس از پاییز
پس این فصل طوفان خیز
شکوه سبزه زاری هست
می دانم
بهاری هست
اری هست
می دانم.
يار من يوسف ، نيا اينجا كسي يعقوب نيست ... لحظه اي چشمانشان از دوريت مرطوب نيست ... اي گل زيباي من ، از غربتت اشكي نريز ... نازنين، اينجا خدا هم پيششان محبوب نيست ... گرچه در هر جمعه اي زيبا ، دعايت ميكنند ... بهترينم ، اين دعاها جنسشان مرغوب نيست ... !
سلام انوشه عزیز.سلام بر مجتبی که از روز اول یادم میاد جواب سلام من میداد.سلام بر حسین شیرازی.سلام بر باران عزیزم.خوبی؟باران من چی بگم؟از دست این سرور دنبالر که تا من میام قطع میشه.الان هم با کامپیوترم ولی با نسخه موبایل. و سلام برعلی بابا دوست جدید
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 58 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن