دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
استان قزوین با برداشت سالانه یکهزارو ۲۰۰تن فندق از سطح یکهزار و ششصد هکتار باغهای این محصول، پس از استان گیلان دومین تولیدکننده فندق کشور است. در بيش از هفتاد روستاي رودبار شهرستان و الموت، نزديك به 16 هزار نهال بارور فندق هست كه انواع زرآبادي، بادامي، سياه بومي و سفيد در آن کشت میشود و از شيرينترين و معطرترين گونههای فندقها هستند.
«جشن فندق چين»، سومين جشن محصولات كشاورزي استان قزوين است؛ جشني كه تابستان را با منظرههاي درختان پرحاصل فندق به وجد ميآورد. اين جشن بهویژه در روستاي يارود الموت نمود ويژهاي دارد.
در اين جشن افزونبر نواختن ساز و دهل و اجراي موسيقي محلي لافندبازي، آتشبازي و كشتيگيري نيز انجام ميشود. جشن فندق بيشتر زمانها با صعود گروهی افراد محلي به دژ تاريخي لمبسر همراه است.
در كنار جشن فندق، بازارچه محلي برپا ميشود در اين بازارچهي موسمي صنايع دستي، محصولات محلي و نيازهاي روزانه دردسترس است.
در این جشن هم به مانند «جشن انارچینی»، همه با هم به کشتزارها میروند، نخست یک تن چامههایی كه بیشتر بهگونهی بداهه است میخواند و دیگران نیز با او همآواز میشوند و در همین هنگام نيز چیدن فندق را آغاز میکنند. دوشیزگانی كه تازه نامزد شدهاند برای همسران خود از مغز فندق رشتهای بهمانند گردنبند، درست میكنند که «گلوانه» نام دارد، آن را پیش خود نگه میدارند و در فصل زمستان به شوهرانشان پيشكش میكنند
بیا جامون عوض........اتفاقا دوست من شهرسازی میخونه.....چون از رشته های جدید هست مطمئن باش بازارکار داره......دوستم با همکلاسیاش همش تو خیابونه داره نقشه میکشه
روز اول به خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی در درونم های وهو میکرد
پشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جست و جو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکرد درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش برخویش" از چه بیهوده گریانی؟ "
درمیان گریه می نالید "دوستش دارم نمیدانی؟ "
روزها رفنتد ومن دیگر خود نمیدانم کدامینم
ان من سر سخت دیروزم یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم اگر از سر پیمان میکشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 6 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن