دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
بی هیچ صدائی می آیند ... زمانی که نمیدانی، در دلت یک مزرعه آرزو می کارند ... و بی هیج نشانی از دلت می گریزند ... تا تمام چیزی که به یاد می آوری ... حسرتی باشد به درازای زندگی ... چه قدر بی رحمند رویاهـا ... !/ [؟]
هرشب، خیال روی تو در خواب دیده ام / یعنی صفای آینه در آب دیده ام / من "گنگ خوابدیده" و هرگز ندیده ام / الا خیال دوست که در خواب دیده ام ... !/ [عباس کیمنش ( مشفق کاشانی )]
نـــقد دل خــود بــهایی آخـر ســره کرد / در مجلس عشق، عقل را مسخره کرد / اوراق کــتاب هـــای عــــلم رســـمی / از هـــم بـــدرید و کـــاغذ پـــنجره کرد ... !/ ["شــیخ بــــهایی"]
آینه از دست باربران افتاد ... و چهره تو که در آینه جا مانده بود تکه تکه شد ... چشمت را دختر همسایه برداشت و فرار کرد ... ما در اثاث کشی تو را از دست دادیم ... !/ [رسول یونان]
از آتش عشق، هر که افروخته نیست / با او سر سوزنی دلم دوخته نیست / گر سوخته نِه ای، زما دور که ما / آتش به دلی زنیم که او سوخته نیست ... !/ [امیرخسرو دهلوی]
مستان که گام در حرم کبریا نهند / یک جام وصل را دو جهان در بها دهند / سنگی که سجدهگاه نماز ریای ماست / ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند ... !/ [شیخ بهایی]
شب با صبا به زاری، رازی نهفته گفتم / فردا حدیث عشقم، چون روز بر ملا شد / دل تن به کس نمی داد، اما تو را لب بام / تا دیدم این کبوتر، از دست من رها شد / زین ایزدی سخن بس، مصحف ببند «امید » / « حافظ » نمی توان شد، گیرم توان خدا شد ... !/ [مهدی اخوان ثالث / م . امید]
داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصه ی خوبان به نوعی باز گفت
کآتشی در پیر و در برنا نهاد
از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه ای
هرکجا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوا نهاد
به شوق ديدن هم، باز پلك میبنديم / سراغ اگر چه نگيريم هيچ گاه از هم / چه كار عقل بدانديش را به جادهی عشق؟ / خوشا جنون، كه ندانست راه و چاه از هم ... !/ [حمیدرضا حامدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن