✔ عـلـ[بابا]ــی
چیزی بگو ... ! [سیدمحمد مرکبیان][تصویر : کاری از مرتضی خسروی / برگرفته از عکسی از زلزله دیروز]
✔ عـلـ[بابا]ــی
✔ سلامی چو بوی خوش آشنایی ... ![انالله و انا الیه راجعون]
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف کَرَم ز کَس نبست اين دل پراميد من / گر چه سخن همی برد قصه من به هر طرف / ابروی دوست کی شود دست کش خيال من / کَس نزدهست از اين کمان تير مراد بر هدف / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع ... لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ مــــیدانی چــرا اشکم ز چشم افتاده است ... زانکـــه پیش هـــر کســــی راز دلم بگشاده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Flamingos, Yucatán Peninsula by Robert B. Haas
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moray Eel by Brian Skerry
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wounded Rhinoceros by Steve Winter
✔ عـلـ[بابا]ــی
" در دامن این بحر، فروزان گهری نیست ... چون موج به امید که آغوش گشاییم؟ " ... ! [رهی معیری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
دود آه سينۀ نالان من / سوخت اين افسردگان خام را / محرم راز دل شيداي خود / کس نميبينم ز خاص و عام را / ... ! [حافظ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 14 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن