✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا ... رحمتت دریای عام است ... زلطفت قطرهای ما را تمام است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Riverbank Butterflies Photograph by Joel Sartore
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lighthouse Reef, Belize by Brian Skerry
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت ... جانم بسوختی و به دل دوست دارمت ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر روز دلم در غم تو زار تر است / وز من دل بی رحم تو بی زار تر است / بگذاشتیَم غم تو نگذاشت مرا / حقا که غمت از تو وفادار تر است / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
زمانه غیر زبان قفس نمی داند / بمان که «پرنزدن» حیلۀ رهایی ماست / به روز وصل چه دلبسته ای ؟ که مثل ِ دو خط / به هم رسیدن ِ ما نقطه ی جدایی ماست / ... ! [فاضل نظری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Khaju Bridge, Iran by Murat
✔ عـلـ[بابا]ــی
Tomato Clownfish by David Doubilet
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wild Horses, France by Marco Carmasi
✔ عـلـ[بابا]ــی
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد / داند که روز گردد روزی شب شبانان / باور مکن که من دست از دامنت بدارم / شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان / ! ... /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 5 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن