✔ عـلـ[بابا]ــی
مونس نیلوفران در پشت در مانده است / موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست ، یعنی یک نفر آبی است / موسم نیلوفران یعنی یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی / می شود برخاست در باران ،دست در دست نجیب مهربانی / می شود در کوچه های شهر جاری شد ... ! [ من کجا گم کرده ام آهنگ باران را !؟ / من کجا از مهربانی چشم پوشیدم !؟ ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟ / كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟ / غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور / پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را / با صد هزار جلوه برون آمدی كه من / با صد هزار دیده تماشا كنم تو را / چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد / تا من به یک مشاهده شیدا كنم تو را / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنـــان كه روح ِ خويش را ، براي ِ التيام به ديگران مي بخشند ... از هــمه ، به "خـــدا" شبيه تــرنـــد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonrise, Antarctica by Cotton Coulson
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم احساس غم دارد در این انبوه ویرانی ... کمی تا قسمتی ابری و شاید باز بارانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب / تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب / ساز در دست تو سوز دل من می گوید / من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب / ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزگاری شد که در ميخانه خدمت میکنم / در لباس فقر کار اهل دولت میکنم / خاک کويت زحمت ما برنتابد بيش از اين / لطفها کردی بُتا تخفيف زحمت میکنم / ... ! [حافظ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
اين روزها که مي گذرد، هر روز در «انتظار آمدنت» هستم ! ... اما با من بگو که آيا ... من نيز در روزگار آمدنت هستم؟ ... ! [قیصر امین پور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
می توان نبود ، می توان ندید ، می توان از آسمان ستاره ای نچید ... می توان گذشت [ مست و بی قرار ] از کنار یک دروغ محض ، مثل زندگی ! ... می توان ولی ... رسم عاشقی چیز دیگریست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شنيدهام سخنی خوش که پير کنعان گفت / فراق يار نه آن میکند که بتوان گفت / حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر / کنايتیست که از روزگار هجران گفت / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم لرزید ... این سطرها را با احتیاط بخوانید ... کسی شبیه من زیر آوار است ... ! [کامران رسول زاده]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bandarban, Bangladesh by M Yousuf Tushar
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 25 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن