✔ عـلـ[بابا]ــی
روزها رفت ولی کمرنگ نگذشت ... سالها رفت و دل ساده من سنگ نگشت ... ذهن من بستر صد خاطره با یاد تو شد ... یادت از صفحه این خاطره کمرنگ نگشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا در تو خیال خاص و عام است / از عشق نفس زدن حرام است / تا هیچ و همه یکی نگردد / دعوی یگانگیت عام است / تا پاک نگردی از وجودت / هر پختگیی که هست خام است / ... ! [عطار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Western Breithorn by Victor Troyanov
✔ عـلـ[بابا]ــی
Caiman and Turtles, Guatemala by Anthony Davis
✔ عـلـ[بابا]ــی
Sandgrouse, Namibia Photograph by Frans Lanting
✔ عـلـ[بابا]ــی
و نیمشبی من خواهم رفت؛ از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بستهاند ... و تو آنگاه خواهی دانست، خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالیست ... و تو آنگاه خواهی دانست، پرندهی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! ... که تنها ماندهای با روحِ خودت ... و بیکسیات را دردناکتر خواهی چشید زیرِ دندانِ غمت ... غمی که من میبرم ... غمی که من میکشم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Whooper Swan Family by Stefano Unterthiner
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lynx by Roberto Cristaudo
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است / به خیسیِ چمدانی که عازم سفر است / من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم / که سرنوشت درختان باغمان تبر است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند / معنی کور شدن را گره ها می فهمند / سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین / قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Hermit’s Trail, Grand Canyon by Akshay Sateesh
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگي ،از دم در قصد رفتن دارد ... روحم از سقف گذر خواهد كرد ... در شبي تيره و سرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Mount Merapi, Indonesia by Greg Shaw
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 8 ساعت و 2 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن