✔ عـلـ[بابا]ــی
Blackpool Tower, England by Peter Dobson
✔ عـلـ[بابا]ــی
فسیل یک پری دریایی ... ! [موزه آکواریوم لیژ بلژیک]
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر زلفت ظلمات است و لبت آب حیات / در سواد سر زلفت به خطا می نگرم / هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز / گر به چین سر زلفت به خطا می نگرم / ... ! [*شیخ اجل سعدی*]
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح ... همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lion Brothers, Australia by Mick Tsikas
✔ عـلـ[بابا]ــی
Green Snake on a Branch by Andrea Candela Cooney
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lightning Model by Westinghouse Electric Corp
✔ عـلـ[بابا]ــی
King Penguins Swimming by Stefano Unterthiner
✔ عـلـ[بابا]ــی
جغرافیای «عشق» را بشناس، کز هر سو ... مرزی اگر دارم به چشمت می شود محدود ... ! [حسین منزوی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب آمد روزگار دل تمام است / به دستت اختیار دل تمام است / من از چشم تو خواندم روز آغاز / که با این «عشق» کار دل تمام است / ... ! [قیصر امین پور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Horse Scratching, Canada by Michael Christopher Brown
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما پراکندگان مجموعیم / یار ما غائب است و در نظر است / سعدی از بارگاه قربت دوست / تا خبر یافته ست بی خبر است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! [تنها زیر نور شمالگان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
[و میپرستم خــــ♥ـــــدای را که خالـــــ♥ــــــق زیبائیهاست ] ... ! بـال هـای بـاورتان را بـگشـایید و ایـمان بـیـاورید به لحـظه ی شکـفتن غنـچه ها ... گـاهـی یک اتــفـاق سـاده کـــافیــست تا تــمـام لحـظـه هـایـتان آفریدگاری شود ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 9 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن