✔ عـلـ[بابا]ــی
اي خدا ملاقاتت نور ديده ميخواهد ... نيمه شب مناجاتت دل بريده ميخواهد ... اي صفاي نجوايم وي يگانه مولايم ... التجاي كوي تو اشك ديده ميخواهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می رسد روزي كه بي من روزها را سر كني ... مي رسد روزي كه مرگ را باور كني ... مي رسد روزی كه تنها در كنار قبر من ... شعر هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگرچه صاعقه ی عشق ، ناگهانی بود ... حلولِ شعر در آتش ، جنون آنی بود ... نسیم آمدنش بوی مهربانی داشت ... تمام شهر پر از شور میزبانی بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این روزها به هر چه می اندیشم همان می شود ! خدایا ! چند روزیست به مردنم فکر می کنم ! نکند بمیرم ... ! دیگر چه کسی از درخت همسایه سیب ترش بچیند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ابرها بی باران , ابرها از هم دور , چند وقتی ست که بر پیکر ماه , دست خورشید نمی بارد نور ... و در آن سرخی چشمانِ غروب , اثر از عاطفه نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم برای این "مخاطب" بیچاره خیلی میسوزد ... طفلک خودش هم نمیداند "کیست" ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
انسان را از دوستی با مردم گریزی نیست ؛ وگرنه در روزگار ناسازگار وی را پناهی نخواهد بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
انسان هستم ؛ یک مسافر , از بهشت آمدم به قصد دوزخ , به دنبال عشق چندی در این دنیا در گذرم ... تا درگذرم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه جا مردم در پی آناند که از سروری و زورگویی سالاران رها شوند و سالاران خواهان سروری بر مردم و زورگویی بر آناناند ... و از این دو خواستهٔ ناهمگون همواره یکی از سه حالات پدید میآید : - پادشاهی - آزادی - آشوب ( شهریار - نیکولو ماکیاولی )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 2 ساعت و 4 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن