✔ عـلـ[بابا]ــی
معروف ترین ایرانیانی که مجرد بودند : ( 2 ) سید ابوالقاسم انجوی شیرازی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
معروف ترین ایرانیانی که مجرد بودند : ( 1 ) سید جمال الدین اسدآبادی همدانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی پا به این جهان گذاشتید، به طور ضمنی پذیرفتید که با “رفتن” ها کنار خواهید آمد … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دبستانی ترین احساس من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برای معجزه دیری است چشم بر راهیم ... ببند روی همین شعرها دخیلت را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگهداري ميرزا قاسمي و عسل بطور همزمان در يخچال شرعا” حرام است” مگر آنكه درب يخچال باز باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ماه پنهان در حجاب ابرها گیسو گشود ... کار دلهای پریشان از پریشانی گذشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فردا که رد هیچ درختی نیست، گم کرده ی مسیر چه خواهد کرد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پروانه ها مسافر این کوچه نیستند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم / ظاهری آرام دارد باطن توفانیم ... هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد / عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حال من خوب است، اما ... ! ( مهدی فرجی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد ... درد و درمان مردمش را نداند ونشناسد ... روشنفکر نیست ... دزدیست که با چراغ آمده است ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 20 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن