✔ عـلـ[بابا]ــی
این گونه ها که ماتم دیرین کشیده اند / سرخ از شراره های کدامین کشیده اند؟! ... تا این درخت کهنه ی عشق ثمر دهد / دور تمام باغچه پرچین کشیده اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم / سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه – وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که / تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و / رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه ! ... بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد: / دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستم می گفت : رفتم داروخونه میگم پماد ضد خارش میخوام، یارو زیر لب میگه ، نیگا جوونای این مملکت حال ندارن خودشونو بخارونن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مجموعهی ناچیز من آشفتهی او باد / آنکس که وجودم همه از اوست پریشان ... با حوصلهی تنگ و دل سنگ چه سازم؟ / با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مباش در پی کتمان ، که این گناه تو نیست ... که عشق میرسد از راه و دلبخواه تو نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق یک سو داغ هجران است و یک سو شوق وصل ... در میان این دو ،راهی مینشیند در دلت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرمرید راه عشقی فکر بدنامی مکن ... شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار کرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟ ... در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 8 ساعت و 6 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن