کوه ها از ناله ي من شانه خالي مي کنند رود اشکم... از دهان کوهسار افتادهام ايستگاه خالياي هستم که بعد از سالها تازه ميفهمم که از چشم قطار افتادهام..
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شبكجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟ كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب
خداحافظ
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 10 ساعت و 44 دقيقه قبل