آرزو
لیوان چایے روے میز در انتظار یک بوسہ است . نہ تو مے آیے و نہ او گرم مے ماند ... چہ گناهے دارد سماورے کہ داغ دیده است؟!
آرزو
گــویــی پــدر ژپتــوی نجــار از ســرمــا، پینــوکیــوی عــزیــزش را در اجــاق مــی ســوزانــد، اینگــونــه کــه تــو مــرا . . .
آرزو
یآدَتـــــــ هَستــــــــ ... جــنآق میشکستیـــم میگفتیـــم: یـــآدم تُــــو رآ فَرآمــــوش ولـے اِمـــــــروز، تَمــآم اُستخـوآטּ ـهآیم شکَستــــــــﮧ بآز هَـــــــــــم تُـــو رآ فَرآمــوش نَـکــــردَم...
آرزو
خدایا ممنونم كه یادم كردی كه یادت كنم و وقتی یادت كردم باز یادم كردی و مرا بین دو لطف واقع كردی و بیش از پیش شرمندهام ساختی.
آرزو
روزی به چشم تو من بهترین بودم ولی افسوس که من از چشمان تو افتادم عشق را دریاب که بی عشق زندگی محاله دوست داشته باش تا دوستت داشته باشن عشق تنهای تنها
آرزو
چند سالیست دیگر صدای سوت شبگرد پیر... از کوچه های شهر.... هنگام خواب ما و هر... به گوش نمی رسد... این یعنی... شهر در امن و امان نیست... آرام نیست... چه خوب بود شبهایی که... با صدای سوت آرامش می یافتیم..
آرزو
شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق رخ معشوقه و مدهوشی دلداه عشق شب یلدایتان پرستاره و پرخاطره باد
آرزو
چه تقدیر بدیست ! من اینجا زیر باران دلتنگی و اشك... بی تو می سازم... و تو، آنجا با او می سازی...!!!
آرزو
دختر همسایه موهای عروسکــــ ـــم را کند باد بادبادکـــَـ ــــم را برد! تـــــــ و اما چه ها نکردی با دلــــَــ ـــم ... !
آرزو
ز مـــــن چــــو دور مــــے شــــوے بــــه خـــود سقـــوط مــــے كنــــم !
آرزو
دل هیچکس نمیسوزد به حال غمناکم مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سر خاکم . . . غم دریا دلان را با که گوییم کجا غمخوار دریا دل بجوییم دلم دریای خون شد در غم دوست چگونه دل از این دریا بشوییم!؟
آرزو
ســر بر شانهـ مردانـِ اَش در دل قنــد آبــ کنآن و بــر لبــ خنده ـهآے بے اَمـآن کهـ مردترینشآن از آنـَتــ شده و او ... لبــ بر لبانـَتـــ کهــ خمــــوش، چرآ کهـ طعمــِ زندگے از لبانتــــ پیداستـــ!!!