آرزو
من زنم، آزادم هنوز نفس میکشم، غریبه نیستم، نفسهایم را خفه نکنید، بر سرم حجاب مالکیت ...نکشید، عروسک نیستم... طاقچهای هم نیست که بر سر آن بنشینم که نگاهم کنید... بازیهای بی محتوای زن و مرد تمام شد... اگر پا به پا نمیایی... دست به دستم نکن... دوستم داشته باش برای آنچه که هستم، نه آنچه که تو می خواهی.....
آرزو
فردا که برآیدآفتاب ، هستم آیا که ببینمش دگر بار؟؟؟ تو زیبایی،بسان درختی که باد در گیسوانش پیچیده است هر پنجره زیباست اگر تو در میان قاب آن طلوع کنی.............
آرزو
فردا که برآیدآفتاب ، هستم آیا که ببینمش دگر بار؟؟؟ تو زیبایی،بسان درختی که باد در گیسوانش پیچیده است هر پنجره زیباست اگر تو در میان قاب آن طلوع کنی.............
آرزو
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ... آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است ... رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت .... اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد برای همیشه برگرد...
آرزو
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ... آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است ... رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت .... اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد برای همیشه برگرد...
آرزو
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید
آرزو
روی برهوت خیال می دوم شاید این دیگر، تو باشی دریغ، باز هم،سراب خیال انگیزی، چشمانم را، فریفت... و باز تکرار همیشگی خارها را، می کنم!
آرزو
روبــرویــم : دو فنــجان ِ قهــوه ! ســرنــوشــت ِ مــرا پیــش بینــے ِ تلخــے اســت ؛ آه اے چشــمهایــت !
آرزو
ھیچ کس نخــواهــد دانــست کــه روے ســخن مــن بــا کــہ بــوده اســت... ؟! بــا خــداونــد خــویــش ، کــہ چــون زنــے زیبــاســت ؟ یــا بــا زنــے زیبــا کــہ خـداونـدگــار زنـدگے مــن بــوده اســت ؟!
آرزو
یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها میشوی. چرا غمگینی ؟این رسم زندگیست و تو نمی توانی آن را تغییر دهی پس تنها آوازی بخوان این تنها کاریست که از دست تو بر می آید...
آرزو
این شعرها دیگر برای هیچ كس نیست نه! در دلم انگار جای هیچ كس نیست آنقدر تنهایم كه حتی دردهایم دیگر شبیهِ دردهای هیچ كس نیست حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مردهام در من هوای هیچ كس نیست دنیای مرموزیست ما باید بدانیم كه هیچكس اینجا برای هیچكس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی كه میداند خدای هیچكس نیست من میروم هر چند میدانم كه دیگر پشت سرم حتی دعای هیچكس نیست
آرزو
عکسم را پاره مکن برای روزهای دلتنگیت لازم است ! خوش ندارم در به درم شوی به وقت دلتنگی حتی برای یکی عکس ورق پاره ای را به نام سیاهم سیاه کن به وقت دلتنگی به نیت پاره کردن بوسه می زنم بر آنچه به سرانگشتان تو نگاشته شود با اینهمه افتخار می کنم دوست دارم به دست تو پاره پوره شدن را !