آرزو
اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟ شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟ اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟ خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟ اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟ با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟
آرزو
یک نفر امد قرارم را گرفت / برگ و بار و شاخسارم را گرفت چهار فصل من بهاران بود ، حیف / باد پائیزی بهارم را گرفت اعتباری داشتم در پیش عشق / با نگاهی ، اعتبارم را گرفت عشق یا چیزی شبیه عشق بود / آمد و دار و ندارم را گرفت . . .
آرزو
یک نفر امد قرارم را گرفت / برگ و بار و شاخسارم را گرفت چهار فصل من بهاران بود ، حیف / باد پائیزی بهارم را گرفت اعتباری داشتم در پیش عشق / با نگاهی ، اعتبارم را گرفت عشق یا چیزی شبیه عشق بود / آمد و دار و ندارم را گرفت . . .
آرزو
هرجای ای دنیا که باشی من با توئم تنهای تنها من با توئمهر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در اینعالم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالمنباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل باور نکنتنهاییت را من با توئم منزل به منزل
آرزو
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی
آرزو
من اینجا دور از تو با فاصله ها میسازم ... صندلی جلوی پنجره نگاهی سرد ...بی رنگ ... ورقهای کاغذ پراکنده بر زمین مملو از سیاهی شعر هایم شعرهایی که سراسر پر شده از تو از کسی که تمام قصه هایم شد تمام دنیایم شد ثانیه به ثانیه همراهم شد رویای شبهای سیاهم شد قلمم جان میکند بر صفحه این کاغذ گویا او هنوز به بازگشتت امید دارد کاش بازگردی ...
آرزو
صدای تو گرم است و مهربان چه سحر غریبی درین صداست صدای دل مرد عاشق است که این همه با گوشم آشناست صدای تو همچون شراب سرخ به گونه ی زردم دوانده خون چنین که مرا مست می کنی نشانی ی میخانه ات کجاست ؟ به قطره ی شبنم نگاه کن نشسته به گلبرگ مخملی به مخمل آن نیمتخت سرخ اگر بنشانی مرا به جاست صدای تپش های قلب من به گوش تو می گوید این سخن که عاشقم و درد عاشقی چگونه ندانی که بی دواست ؟ ز جک جک گنجشک های باغ تداعی صد بوسه می کنم بیا و ببین در خیال من چه شور و چه هنگامه یی به پاست چه بی دل و بی دست و پا منم چنین که شد از دست دامنم چرا به کناری نیفکنم ز چهره حجابی که از حیاست دلم همه شد آب آب آب که سر بگذارم به شانه ات مگر بنوازی و دل دهی که فاش کنم آنچه ماجراست به زمزمه گوید زمان عمر که پای منه در زمین عشق به غیر هوای تو در سرم زمین و زمان پای در هواست
آرزو
خنده های مکرر تو ، دِرو می کند ، ایمانم را اذان است ، همه در حال دعا و فقط من ، منتظر غرق شدن در هیاهوی نفس های تو .... و دل را بشارت می دهد به تجربه ای از جنس رویا ... هجوم نفس های تو ، بر باد می دهد تمام بود و نبودم را و من را در آغوش تو به رقص در می آورد ای آرامش دهنده شب های بی قراری ، ما در آرامشیم و فقط نگاه گوینده و شنونده بین من و توست زمان فراموش می شود شمع ها طاقت این همه گرما را ندارند ، ذوب می شوند اتاق در تاریکی مطلق فرو می رود و همچنان ما در آغوش همیم
آرزو
خدایا کفر نمیگویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم ؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی (دکتر علی شریعتی)
آرزو
حوّایت میشدم اگر سیبِ سرخی داشتی حیف «آدم» نیستی!!!
آرزو
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت