دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
0.858184001315748127_parsnaz_ir.jpg بابک...

بابک...
0.722594001315748127_parsnaz_ir.jpg بابک...

بابک...
بابک...

تو مملکت ما هرکی به یه تیکه از اسلام ایمان آورده . . . !

بابک...
بابک...

از قدیم گفتن خدا سه تا چیزو میرسونه : ۱.کفن واسه مرده ۲.خرج واسه بچه ۳.فحش واسه عمه

بابک...
بابک...

به یارو می گن چند درصد دعاهات مستجاب می شه؟ میگه 50% می گن از کجا فهمیدی؟ می گه از خدا یه داماد خرپول خواستم، دامادم خر هست ولی پول نداره

بابک...
بابک...

خدا شونه هامون رو فقط برای این که کوله بارغممون رو روش بذاریم نیافریده، آفریده که بعضی وقتها بندازیمشون بالا و بگیم: “به من چه!”

بابک...
بابک...
در حرف دل

رابطه‌ها در دو حالت قشنگ میشن: اول... پیدا کردن شباهت‌ها... دوم... احترام گذاشتن به تفاوت ها..

بابک...
بابک...
در حرف دل

ﺯﺧــــــﻢ ﻫــﺎیت را ﭘﻨﻬــــان ﮐــﻦ .... ﺍﯾﻨﺠــﺎ ﻣـــﺮﺩﻡ ! ﺯﯾــﺎﺩﯼ ﺑـﺎ ﻧـﻤـــﮏ ﺷـــﺪﻥ ... !!

بابک...
بابک...
در حرف دل

روز ِ مـــرگـــم در آخــریـن نـفـسم ... فـــقط یــک چــیـز بــه او خــواهــم گــفـت : اونـــــــطوری نـــه ! اینـــطوری میـــرن !!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

هنر عاشقی من این بود که بی تو با تو بودم !!

بابک...
بابک...

چندسال پيش داييم،پدرزنشوكه خيلى پيرمرد ساده اي بوده،واسه اولين بارميبردش مشهد، واسه نماز زيارت ميرن وضو خانه كه وضو بگيرن،اونوقت داييم بهش ميگه :ببين اينجا مكان مقدسيه،اگه واقعاً وجدان پاكي داشته باشيو امام رضا قبولت كرده باشه،دستتو كه ببري زير شير آب به اذن خدا به روت واميشه!!اون بنده خدا هم تا دستشو ميبره زيرشير،آب ميريزه رو دستش،اشك توچشاش جمع ميشه شروع ميكنه به خوشحالي دادميزنه يا امام رضااااا!!! داييم شيرِآب پدرزنش امام رضا

بابک...
بابک...

وقتی ناراحتین از ۱ تا ۱۰ بشمرین. اگه آروم نشدین تا ۲۰ ادامه بدین. نشد تا ۳۰ و همین جور ادامه بدین تا آروم بشین. من الان به ۲۱۶۶۶۵۰۰۰۹۶۸۷۱۱۲۰۰۱۲ رسیدم!!!

بابک...
بابک...

معلم کودک راصدا زد وخواست انشای خود را که درباره ی علم بهتر است یاثروت؟ بخواند کودک باصدای لرزان گفت: ننوشته ام معلم با خط کش به کف دست او زدوکودک باصدای ضعیف زیر لب گفت آری ثروت بهتر است چون اگر پول داشتیم دفتری میخریدم وانشایم را مینوشتم ....شب خوش دوستان

بابک...
بابک...

همیشه ظرفیت ها رو بسنجین: شوخی ای نکنین که مجبور باشین یه «ای بابا! شوخی کردم» به آخرش اضافه کنین

بابک...
بابک...
در پتُ مت

زندگی من از نه ماهگی تا نود سالگی ...... ادامه در دیدگاه......