دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

گمان میکردم قانع باشی, و به شکستن دلم اکتفا کنی! نه اینکه فستیوالی از دروغ به راه بیندازی و در آخر بگویی: میروم تا اذیت نشوی....

بابک...
بابک...

شبیه شماره ای تنها... روی گوشی تلفن همراه... نه نامی... نه نشانی... مدتهاست من یک تماس از دست رفته ام...

بابک...
بابک...

جهــان سوم جـاییست کـــه به جای ایمــیل از واژه پست الکتــرونیکـی استفاده میشود کـه هم پست هم الکـــترونیک

بابک...
بابک...

چشم های تو گل آفتابگردانند ... به هرکجا که بنگری خدا آنجاست. ...........

بابک...
بابک...
در Coma

صــداقـــت در مقابل سیاست دیگران ، ســادگـــی ست . . . و سیــاســت در مقابل صـــداقــــت دیگران ، خیــانـــت

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

دردی است که در سکوت می میراند ... بد ... خیلی بد... دردی است...ع

بابک...
بابک...

با عشق باریدم با چتر آمدی....... از باران بدم آمد .....

بابک...
بابک...
در Coma

انالله و انا الیه راجعون ودر این لحظه خواهری یا برادری دیده از جهان فرو بست و شاید هم پـــــــــــــــــــــــدری یا مادری باشد این معشوق از دست رفته خدایش بیامرزد قدر هم رو بیشتر بدونیم و ...

بابک...
بابک...

دهانم را می بندم ..غم .. از چشمانم سر ریز میکند...

بابک...
بابک...

ديوار شو ميان من و اين همه دلتنگي!

بابک...
بابک...
در Coma

مثل می‌شوم!

بابک...
بابک...

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . . یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..

بابک...
بابک...

از وحــشی چــشمـانت کـه بـگـذرم آرامـشـی عـجـیـب در توســت آرامـشـی هــمچــون کــودکـی خفته در آغوش مادر...

بابک...
بابک...

این روزها معنای زندگی .... نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهایی است ...که از آخرین تکه نانشان هم نمی گذرند....

بابک...
بابک...

در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند .... پـرسید : فرزندم پس حوایت کو.... ؟؟ اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش آدم دیگریـست .