بابک...
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی این لب و جام پی گردش می ساخته اند ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی در فروبند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی ...
بابک...
سوزد آن شمع كه پروانه بود همدم او.. ما كه پروانه نداريم.. چرا سوخته ايم..؟
بابک...
به دوستم میگم: واسه تولد خانمم چی بخرم؟ میگه: میخوای خیلی غافلگیرش کنی؟ میگم: آره! میگه: شماره پاشو ازش بگیر، بعدش براش روسری بخر!
بابک...
بـبيـنمتـــــــ. . . گونه هايت خيس اســـتـــــ . . . باز با اين رفيق نابابـــــتـــــــــ . . نامش چه بود؟ هان! باران. . . باز با \"باران \" قدم زدي ؟ هزار بار گفتم باران رفيق خوبي نيست براي تنهايي ها . . . همدم خوبي نيست براي درد ها . . . فقط دلتنگي هايت را خيس و خيس و خيس تر ميکنــــــد . . .
بابک...
بعضیا اونقدر پست هستن که خدا وقتی نگاهی به شیطان میندازه میگه احسن الخالقین!
بابک...
نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه بماند بین ما این رازها بینی و بین الله! من استغفار کردم از نگاه تو نمی دانم اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه ...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود چنان تحریم تنباکو برای ناصرالدین شاه
بابک...
زن دلش میخواهد بدون آستین بپوشد دلش میخواهد موهایش را باز بگذارد دلش میخواهد پاشنه بلند به پا کند ذات زن این است که به خود برسد ، مانند طاووس که پرهایش را باز میکند... معنی کارش این نیست که فکرش یا خودش منحرف است ... تو ... تو ... تویی که باید چشمهات رو بشویی و با دید دیگری به زن نگاه کنی ای لعنت به کسانی که زیبایـــــی زن را انحراف میدانند!
بابک...
آدمیان در مواجهه با پست های من بر دو گون اند : یا درک نمی کنند یا آنرا در فضایی دیگر کپی پیست می نمایند.
بابک...
پیشانیم چسبیدن به سینه ات را میخواهد… و چشمهایم! خیس کردن پیراهنت را… عجب بغض پر توقعی دارم! من امشب…
بابک...
یکی از فامیلامون ترشی های خوشمزه ای درست می کنه و هر سال یکی یه ظرف کوچیک هم به فک و فامیل میفرسته , امسال طبق معمول واسه ما هم فرستاد , فرداش دیدیم زنگ زده که اگه ترشی رو نخوردین بریزینش بیرون , از ما واسه فهمیدن دلیلش اصرار از ایشون انکار , آخر سر اعتراف کرد که گل پسرش موقع امتحانات که می رفت تو زیر زمین درس بخونه گشادیش می شده بره دستشوئی , هی جیش می کرده تو دبه خالی یکی از سرکه ها , بعد یادش میره که خالیش کنه , این بنده خدا هم با همون به ظاهر سرکه هه کلی ترشی بار میذاره ...
بابک...
حافظـ ـه ی آدم هـ ـای غمگیـ ـن قویـ ــست ... می داننـ ـد کجـ ـایِ کـ ـدام خیـ ـابـ ـان آن روز " مُـــ ـردنـ ــــ ـــد " ...
بابک...
دوستم نشسته داره شعر و آهنگای یاس و ساسی مانکنو با هم مقایسه می کنه! نه خداییش یعنی چه؟ مثه اینه که بیای هویجو با موبایل مقایسه کنی!
بابک...
بر تخته سیاه زندگی؛ احتمالات و فرضیات را چه خوب به من آموختی: گفتی: احتمال اینکه عاشقت بمانم کم است... پس؛ فرض کن که رابطه ای در کار نبوده......کصافط..
بابک...
الهی ! اگر ستّار العیوب نبودی ، ما از رسوایی چه می كردیم ؟ الهی ! ذوق مناجات كجا و شوق كرامات كجا ؟
بابک...
ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﻛﻦ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺷﻮﺭﻩ ﺯﺍﺭ ﺧﺸﻚ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻲ ﺍﻡ ﺩﺷﺘﻲ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺁﺷﻴﺎﻥ ﺷﻘﺎﻳﻖ ﻫﺎ ﻧﻘﺎﺷﻲ ﻛﻦ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﺎﻥ ﺍﻣﻨﻴﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﺁﻥ ﺑﺒﺎﻓﻢ ﻓﺮﺷﻲ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻮ ...