دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

کـــــــــاش هیـچـوقــت آرزو نمی کردم کفش های پدرم اندازه ام شود

بابک...
بابک...
در Coma

رفت و نگفت ، مـن بـــی او میان ِ ماندن و نماندن.. بـــودن و نــبودن.. دست و پا می زنم ، مدام و غرق نمی شوم ! تنـــها ، نفس کم می آورم برای ِ کشیدن !! راستی آن دورها ، بـی مـن حال ِ او و دل ِ او چگونه است !؟

بابک...
بابک...

از من فاصله بگير .... هر بار که به من نزديک می شوی باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت از من فاصله بگير .... خسته ام از اميدهای کوتاه ... !!!

بابک...
بابک...

کتابی را می‌خوانم که تو خوانده‌ای چه لذتی می‌برد کودکی که دوچرخه‌ی دوستش را دزدیده و چه دلهره‌ای دارد که می‌داند کوچه بن‌بست است.

بابک...
بابک...

به کلاغــــها بگویید: قصه ی من اینجا ... تمام شد،! یکی..! بود و نبود مرا با خود برد...!!!!!

بابک...
بابک...

لب کارون , چو گل بارون … ‏[دکترشریعتی درحمام]

بابک...
بابک...

@ خدا خدایا خیلی ها دلمو شکستن دیگه تحمل ندارم،شب بیا باهم بریم سراغشون،من نشونت میدم تو ببخششون . .

بابک...
بابک...

زمان انسانها را دگرگون می کند اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می دارد، هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره ها نیست!

بابک...
بابک...

تنهایی شاخه‌ی درختی‌ست پشت پنجره‌اَم گاهی لباس برگ می‌پوشد گاهی لباس برف اما همیشه هست

بابک...
بابک...

آدمــا مثــل عكــس هستــن ..! زیــــادی كه بزرگــــشون كنـــی كیفیتــــشون میـــاد پاییــــن

بابک...
بابک...

از جداییمان برای هرکسی که گفتم .... حق را به من داد ! اما .... اینها نمی دانند من حق را نمیخواهم ، حق که برای من" تو" نمی شود ... !!!

بابک...
بابک...

مثـل ِ سـاقـه ی گیــاهـی تُـــرد گــره ام بــزنـــید بـه چـــوبـی ، چـــیـزی ! تـــرسـیـده ام ! مُـــدام بـــاد مـی آیـــد !!

بابک...
بابک...

خداوندا از تو می خواهم یک بار دیگر ارزویم را بخوانی شاید با ارفاق قبول شدم

بابک...
بابک...

حالا... آن قدر در به دری کشیدم از پی ات، که دیگر زنده نیستم، نمی دانی چه بر سرم آمده و نمی خواهم که بدانی. یک بار تنها دو قدم فاصله داشتم با قدم هات، که کسی گفت می خواهی چه کنی؟ می خواهی به اش چه بگویی؟ وقتی نمی خواهدت...و قدم هام مردد ماندند و راه کج کردند به سمتِ دیگری...

بابک...
بابک...

منو بفهم وقتی جز رفتن واسم راهی نمونده ...