بابک...
کـــــــــاش هیـچـوقــت آرزو نمی کردم کفش های پدرم اندازه ام شود
بابک...
رفت و نگفت ، مـن بـــی او میان ِ ماندن و نماندن.. بـــودن و نــبودن.. دست و پا می زنم ، مدام و غرق نمی شوم ! تنـــها ، نفس کم می آورم برای ِ کشیدن !! راستی آن دورها ، بـی مـن حال ِ او و دل ِ او چگونه است !؟
بابک...
از من فاصله بگير .... هر بار که به من نزديک می شوی باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت از من فاصله بگير .... خسته ام از اميدهای کوتاه ... !!!
بابک...
کتابی را میخوانم که تو خواندهای چه لذتی میبرد کودکی که دوچرخهی دوستش را دزدیده و چه دلهرهای دارد که میداند کوچه بنبست است.
بابک...
به کلاغــــها بگویید: قصه ی من اینجا ... تمام شد،! یکی..! بود و نبود مرا با خود برد...!!!!!
بابک...
لب کارون , چو گل بارون … [دکترشریعتی درحمام]
بابک...
@ خدا خدایا خیلی ها دلمو شکستن دیگه تحمل ندارم،شب بیا باهم بریم سراغشون،من نشونت میدم تو ببخششون . .
بابک...
زمان انسانها را دگرگون می کند اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می دارد، هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره ها نیست!
بابک...
تنهایی شاخهی درختیست پشت پنجرهاَم گاهی لباس برگ میپوشد گاهی لباس برف اما همیشه هست
بابک...
آدمــا مثــل عكــس هستــن ..! زیــــادی كه بزرگــــشون كنـــی كیفیتــــشون میـــاد پاییــــن
بابک...
از جداییمان برای هرکسی که گفتم .... حق را به من داد ! اما .... اینها نمی دانند من حق را نمیخواهم ، حق که برای من" تو" نمی شود ... !!!
بابک...
مثـل ِ سـاقـه ی گیــاهـی تُـــرد گــره ام بــزنـــید بـه چـــوبـی ، چـــیـزی ! تـــرسـیـده ام ! مُـــدام بـــاد مـی آیـــد !!
بابک...
خداوندا از تو می خواهم یک بار دیگر ارزویم را بخوانی شاید با ارفاق قبول شدم
بابک...
حالا... آن قدر در به دری کشیدم از پی ات، که دیگر زنده نیستم، نمی دانی چه بر سرم آمده و نمی خواهم که بدانی. یک بار تنها دو قدم فاصله داشتم با قدم هات، که کسی گفت می خواهی چه کنی؟ می خواهی به اش چه بگویی؟ وقتی نمی خواهدت...و قدم هام مردد ماندند و راه کج کردند به سمتِ دیگری...
بابک...
منو بفهم وقتی جز رفتن واسم راهی نمونده ...