بابک...
تمامِ سهم من از تو و تو از من سکوتی است که در آن خودمان را فریاد میزنیم!
بابک...
تمامِ سرنوشتم یک درخت وُ چند لکه ابر بود... خدا.....
بابک...
دستانم از شرم نداشتنت ! ترک برداشتند ...
بابک...
دلم برای تو که نه… ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای “مواظب خودت باش“شنیدن، تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای دلی که نگرانم میشد تنگ شده… راستش… برای اینها که نه… دلم برای خودت تنگ شده…
بابک...
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش از عذاب خلق و من یا رب چه ات منظور بود حاصلی ای دهر از من غیر شر و شور نیست مقصدت از خلقت من سیر شر و شور بود ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام آفریدستی زبانم لال چشمت کور بود؟ ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من فرض می کردی که ناقص خلقتت یک مور بود ای طبیعت گر نبودم من جهانت نقص داشت؟ ای فلک گر من نمی زادی اجاقت کور بود؟ گر نبودی تابش استاره من در سپهر تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟ گر بدم من در عدم استاره عورت نبود؟ آسمانت خالی از استارگان عور بود؟ آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب گر خدایی هست ز انصاف خدایی دور بود گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات هر کسی از بهر کار بهتری مامور بود آنکه نتوان به نیکی پاس هر مخلوق داد از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود؟
بابک...
شهرام وشهره قبل از انقلاب.......
بابک...
تو نمیتونی تو دنیات عاشق کسی بمونی حتی یادت بهت ندادن سر وعده هات بمونی تو برای وقنی که عشقو تو دلت باور نداری هر کی عاشق تو بشه دوست داری تنهاش بزاری تو مریضی… آره یه مریض بی اراده تو مریضی… اونکه قلبشو دست هیچکسی نداده تو مریضی… آره یه مریض بی اراده تو مریضی… اونکه قلبشو دست هیچکسی نداده واسه رفع درد زخم قلب خستم دست سرد نهضتو بردار از رو دستم پست رزلی هستی اصلا که شصت دست راست من میگه دیگه با من نیستی ریسکه بخوام با تو باشم مگه دیوونم که دعوا کنم از صبح تا شب؟ اونم با کی با تو ؟ یه آدم ناتو بابا جمع کنو برو راتو یادته روزایی رو که من تو هر لحظم به تو گفتم بی تو دیگه نه اصلا ولی حالا رسیدم به مرز سکته دیگه نمیکنم یه لحظه فکرت
بابک...
با من بیا ! برای عاشقی همیشه وقت هست برای تنهایی نه.
بابک...
یکشب تمامِ شهر را دیوانهوار با خیالتْ قدم زدهاَم. . .
بابک...
عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد! می چسبمت مثل ِ لب سیــــــگار در مستی ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن روزی هزاران بــــــــار مردن! واقعا مردن!!
بابک...
ميان ِ برگ ريزان ِخزان وسط ِ چله ي زمستان هم مي بيني نوشته اند بهار! آن لحظه كه تو.... خندیدی!
بابک...
تنهايي را فقط در شلوغي ميشود حس كرد. . .
بابک...
زنــده نیستم ُ نفس میکشــم ...
بابک...
نبودنم را تمــــــرین کــــــن . . . پایانــــــم نزدیــــــک است