دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...
در Coma

روی شیشه با قرمز نوشته بود: " آی سی یو " و من بیخودانه داشتم فكر میكردم " آی سی یو " یعنی " می بینمت " پرستار با وحشت گفت: بیمار از دست رفت و من كبود شدم ......از دست می روم شوك می دهند از تخت می جهد جسم مرده ام اما خط مانیتور مراقبت های ویژه همچنان صاف است... هیچ كس نمی داند كه فقط تنفس مصنوعی كارساز است آن هم از لبهای مكرر تو... جسدم كه رفت روحم هنوز بیخودانه فكر می كند " آی سی یو " یعنی " می بینمت

بابک...
بابک...
در Coma

مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن

بابک...
بابک...

به قیمت سپید شدن موهایم تمام شد ولی آموختم که.. ناله ام سکوت باشد. گریه ام لبخند.. و تنها همدمم ، سیــــــگار...

بابک...
بابک...

خداوندا از تو می خواهم یک بار دیگر ارزویم را بخوانی شاید با ارفاق قبول شدم

بابک...
بابک...

دلمان كه می گیرد تاوان لحظه ایست كه دل میبندیم....

بابک...
بابک...

والدین گرامی اینقدر نگین “وقتی ما سن شما بودیم این جورخوب بودیم، اون جورخوب بودیم” مادر بزرگ ها دهن لق تر از چیزین که فکر می کنین !

بابک...
بابک...

شاعر میگه: زن زیبا بود در این زمونه بلا درجایی دیگر: بلا ای بلا دختر مردم. در جایی دیگر: بلا ملا بلا بلا بلا ...میخرم واست طلا ملا نتیجه: شاعر نداریم كه یه مشت خانوم باز داریم...!

بابک...
بابک...

هــــر وقـــت دیـدی... مونـدن و رفتـنت ، فـــرقـی نمـــــیکنه.. بــــــــرو !!!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
بابک...
بابک...

کدام لب که از و بوی جان نمی آید کدام دل که از و آن نشان نمی آید به هر دمی ز درونت ستاره ای تابد دگر مگو اثری زآسمان نمی آید

بابک...
بابک...

درد دارد ، وقتی چیزی را کسر می کنی که با تمام وجودت جمع زده ای ....

بابک...
بابک...

این روزها زیادی ساکت شده ام ، نمی دانم چرا حرفهایم، به جای گلو از چشمهایم بیرون می آیند.....

بابک...
بابک...

حالا... آن قدر در به دری کشیدم از پی ات، که دیگر زنده نیستم، نمی دانی چه بر سرم آمده و نمی خواهم که بدانی. یک بار تنها دو قدم فاصله داشتم با قدم هات، که کسی گفت می خواهی چه کنی؟ می خواهی به اش چه بگویی؟ وقتی نمی خواهدت...و قدم هام مردد ماندند و راه کج کردند به سمتِ دیگری...

بابک...
بابک...

خدای من؛ دستانت که مال من باشند؛ هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد...

بابک...
بابک...

می گویند روزی هست که خدا چرتکه دست می گیرد و حساب کتاب می کند و آن روز تو باید تاوان کاری که با من کردی را پس بدهی فقط نمیدانم تاوان دادن آن موقع تو به چه درد من می خورد؟؟؟

بابک...
بابک...

اونیو که میگه "چشام جز تو کس دیگه ای رو نمیبینه" باور نکن، اونیو باور کن که موبایلشو راحت رو میز میذاره و میره