elnaz
بدون من هوا سَرده... الان دآغی نمیفهمی...!!!
elnaz
یه وقتایی تو زندگی میرسه که باید دستتو بزنی زیر چونت و جریان زندگیتو فقط تماشا کنی... بعدشم بگی :به درک
elnaz
روز اول کــه تمـــام شود دیگــر خطر رفع شده استــ ... دیگـــــــــــر نه دستــ به خودکشـــ ـی میزنی ، نه آنطور مثل اسفنــد روی آتش بی قراری میکنـــی ... روز اول که تمـــام شود ، وجـــود له و لورده اتــ را جمع میکنــــــــی !! خودتــ را توی روزمرگـــــی رهــ ـا میکنی ؛ وانمــــ ـود میکنی که لتـــ و پار نشده ای ...... نشکسته ای !! روز اول که تمــــــــام شود ، شبــ ِ اولش را تا صبح بیدار میمانی ... بعـــــــد فردایش دیوانه وار ، خوابــ آلوده ای و غمگین ؛ امـــــا خطـــــــــ ـ ــــر رفع شده استــ !!!!! بعـــد دیگـــر خودتــ مانده ای با خودتــــ ... نمیشود به این راحتــ ـی هـــا کنار آمد !!! عمق ِ فاجعـــــــــــــــــــــ ـه زیاد استــ ...........
elnaz
به گناه نکرده برچسب تهمت خوردم میان جمع بر سرم فریاد میکشید و من تنها سرم را پایین انداخته بودم و سکوت اختیار کرده بودم نه برای تصدیق حرف هایش بلکه نمیخواستم حرمتش را بشکنم گرچه او شکست...!بدتر از آن بغض هم نمیگذاشت...! سرم را بالا آوردم همه با نیشخند نگاهم میکردند...هیچ نگفتم کوله ام را بر دوشم جابه جا کردم و تنها از کنارش گذشتم! صدای گریه های او و کلاغ های شوم تنها صداهایی بودند که خلوت گورستان را بهم میریختند چنگ میزد بر قبرم و از چنگش موهای تنش سیخ میشد اما باز هم تکرار میکرد...انگار میخواست تقاص گناهش بپردازد او هم از بغض سکوت کرده بود ولی من صدای قلبش را میشنیدم:اشتباه کردم مرا ببخش... اما صدای عقلش میگفت: دیر شده!
elnaz
وقتی زندگی یه تئاتر مزخرفه تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم...
elnaz
نمیدونم چه سالی بود که رویاهام ترک کردم...
elnaz
روزگار تو اگر سخت به من میگیری، باخبر باش که پژمردن من آسان نیست...
elnaz
گاهـــــی آدم دلـــــش میخواهد کفش هایش را در بیاورد، یواشکــــی نوک پا نوک پا از خودش دور شـــــــــود، بعد بزند به چاک فرار کند از خودش .. .
elnaz
اشتباه میکنند بعضیها که اشتباه نمیکنند! بايد راه افتاد، مثل رودها که بعضی به دريا میرسند بعضی هم به دريا نمیرسند. رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!
elnaz
گاهی حس میکنم دندونام در حال خورد شدنه.. فکم در حال شکسته شدنه ... از صداشون مثه کشیده شدن ناخون به تخته سیاه مورمورم میشه ... اما بیخیال به کارم ادامه میدم چون تنها راه ساکت موندنه ...هنوزم حرمت داره...
elnaz
دَر خـُـدا بـودَنِ تــو هيـچ شَكــي نيست ... بَنـدِه بـودَنِ مـَن شَك بـراَنگيز شُده اَست... شُكرِت كِه يه بآرِ ديگـه رَنگِ مآه رَمضونِتُ ديدَم...
elnaz
حرف واسه گفتن زیاده اما گوش واسه شنیدن کمه...
elnaz
وقتی وابستگی به این دنیا و آدماش نداری...بودن برات سخته...
elnaz
کاش میشد گاهی مرد بودم میشد تنهاییم را به خیابان بیاورم.سیگاری دودکنم و نگران نگاه های مردم نباشم ...کاش گاهی مرد بودم میشد شادی ام را به کوچه بریزم با صدای بلند بخندم و هیچ ماشینی برای سوار کردنم ترمز نکند ...