چندتا شهید توی اردوگاه بودند، از آن هایی که توی اسارت شهید شدند. رفتیم مرتبشان کنیم، بگذاریمشان یک گوشه. زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم، دیدم روی دستش یک چیزی نوشته. دستش را آوردم بالا. نوشته بود: «مادر، از تشنگی مردم»
این خندق کوچک
هر دو سویش عبدود دارد
اگر بمانی
اگر بگریزی
اگر بخوابی
اگر بریزی
شهیدی علی
دشمن تو
جبراییل است
راهی از او به بیرون نیست
تیغ بر او
خودت را
و خون او خونت
کتابت را بخوان
و چشم ندوز
با حسین راجع به فلوریدا صحبت نکنید برای عباس دست مصنوعی نخرید زینب احتیاجی به ماتیک ندارد و علی اصغر پوشک نمی خواهد اسبهایتان را بیاورید شمشیرهایتان را و خشم هایتان را همین برای سینه زدن کافی است
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 9 ساعت و 39 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .