نگــاهَت که مـی کنم...
دُنیــــــای خـالیــَم ...
پــُر از خـانــه می شود !
دستــــ هــایــم ...
کــوچه های یــاسُ بارانـــی...
دلـــَم یکــــ شهــر مردم مـی شود
و چشــــم هــایَم
داستان برمی گرده به زندگی دختری به نام آوا…که از همون اول داستان مادرش رو توی یک حادثه تصادف از دست میده و با خانواده خاله ش زندگی می کنه…در همین گیر و دار با آرش آشنا میشه…و با وجود اذیت و آزارهایی که برای اون ایجاد میکنه دلش رو به اون می بازه…به کسی که خودش تا چند روز دیگه به فرزانه متعهد میشه ……
چه بدهکارم من به خودم ، به ایمانم ، به روحم ..
بابت تمام "دوستت دارم "هایی که نگفتم
و بلعیدمشان تا ثابت کنم روشنفکرم .. !
تا بگویم منطقی هستم ..!
و نبودم ... !
مردی را میشناسم که هنگام عصبانیت داد نمیزند ناسزا نمیگوید نمیشکند تهمت نمیزند تنها " قدم " میزند و در خلوت خود فرو میرود و خالی میکند تمام خشم خود را تا مبادا به کسی که دوستش میدارد از گل کمتر گفته باشد !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 10 ساعت و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .