♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به بوی قهوه ام دلخوشم که هزار سال قبل از چشمان تو مرا آموخته ی خود کرد. نه این که دست دلم به کلمات تازه نرسد نه! فقط دوست داشتن تو محدودم می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگینی بغض روی گلوی آدمیزاد، چه کارها که نمی کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفته ای پرده ها را می کشم ملحفه های سفید را پهن می کنم روی مبل ها ، گلدان ها و خاطراتی که دیگر نفس نمی کشند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گلوله ای می خواهد که سریع بیاید و بنشیند توی سینه ام که انقدر مهربان باشد که جا خوش کند تا لحظه ی مرگ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ام کبود شده زیر چشمهاش ..من شبیه پنجره ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از تو هیچ کجا ، شاعری اتفاق نمی افتد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو زیر همه ی شعرهایم را امضاء می کنی....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .