♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب دستم را تنها ..... ... بر شانه ی تنهای شـــــــــب میگذارم و برایش ... از تو ! میگویم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرد دلش میخواد یه وقتایی بگه من دیگه نیستم / میخوام برم / میخوام تنها باشم ! اما توی ضمیر و قلبش ، دلش میخواد زن بیاد / سرش رو بگیره تو سینه اش / بگه تو بیخود میکنی / مگه دست توِ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بزن به سلامتی اینکه کوه درد بودی ولی دم نزدی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت پرحرف شده اند ......هیس.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صبح بر نگاه خسته شب با تردید چشم دوخت ....شاید! نمی داند شب ، تا همیشه ! چشم براه خورشید است.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 10 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .