♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برف سفید می نویسد ما دست هایمان در جیب می خوانیم هر کدام به رنگ خود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امشب دلم گرفته است اما باران پشت پنجره کار من نیست به خدا راست می گویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هیچوقت آرزوهای بزرگ نداشتم انقدر ریز بودند همه که گم می شدند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می روم کنار رودخانه می نشینم من به خروش او گوش می دهم او هم به سکوت من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچه ها از خیابان می گریزند و هرکدام در بن بستی تنها می شوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه همه چیز برعکس است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما حاصل تمام رفتار هایی هستیم که در گذشته با ما شده است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلاغ ها پرسه میزنند در میان ِ بخارات ِ روح من .... این طالع ِ نحس را با مرگ هم پایانی نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فایده اش چیست که با دستانم هر روز عکس هایم را صفحه به صفحه ورق ورق بزنم... چشمانم ..چشمانم به دنبال چه میگردد در هیاهوی این همه عکس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در یک غروب پاییزی جشن مرگ میلیاردها برگ بر پاست در این کارناوال ، نه خاک دیگر تنهاست و نه مرده ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عقربه ها که به حرکت در می آیند تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است... آیا باز هم این صدا را خواهم شنید؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .