♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آزادی بارانی بلندیست برتن سپیدارهای دور .....وقتی بارانی نیست...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پیر مردها را می برد و برمی گرداند اتوبوسی که در ذهنش خاطره ی یک مهد کودک است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قبل ترها شهامتم بیشتر بود ... چشمم را که تر می کردند دنیا را به گریه می انداختم ! بیخیال ... این روزها گریستن هم حوصله می خواهد ... وقتی که حتی رودخانه های پنهان شده در چشمهایم ،،، با منت ،،، صورتم را نقاشی می کنند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لاف عشق و گله از یار، زهی لاف دروغ ....عشـقبـازان چـنـیـن، مستحق هجرانند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بـار مـن مانـده ام و تنهایی و عـشـق و جـنـون و بـن بـسـت . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره را باز کن نترس . . . بگذار پرنده ی خیالت زیر باران کمی خیس بشود. . . بگذار زیر باران پرواز کردن را بیاموزد ! آن وقت است که می توانی کمی آنطرف تر از خورشید را ببینی . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی غروب سرخ داره خزر رو ته نشین میکنه .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گم شدن در زیر سایه های توهم چقدر سخت است جایی که حقیقت زیر خروارها خاک مدفون می شود و تو زنده زنده هم آغوش خاک می شوی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگرچه یخ زده ام.....ســـــــــبز ميشوم ، ميدانم ميدانم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هيچ اگر سايه پذيرد ما همان سايه هيچیم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لازم است گاهی از ساختمان اداره یا محل کارت بیرون بیایی، فکر کنی که چه قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت هستی..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 17 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .