♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وجودم در نفس سرد باغ خشکیده است و بغض گلویم ، زخم می زند آخرین نفس هایم را به فریادم برس ، خدای مهربان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوستم امروز بهم گفت ...به دختر ها اهمیت نده .......شیفته ات میشن....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم می خواد یه روز صبح از خواب بیدار شم. تلفن رو بردارم و به مامانم مثل فروغ بگم: «دیگر تمام شد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیروز دیدمت... دزدانه! میشی تر از همیشه بود چشمهات... عزیزم گرگهای حیز این حوالی... ... عینک های دودی معلوم نیست چه غلطی می کنند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه مرد قهوه چی کنار خزر ...نهیب می زند به من.... ومن هنوز غرق خاطرات آن مسافرم، ولی نشسته روبه روی من چرا، چرا نمی رود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی بارون میاد ...تازه می فهمی زمین صاف نیست و پر از چاله وچولست.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا خزر ...کنار دربا....پی ام سی ....ترانه های خاطره ساز....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آب,حلقه هایش را باز میکند- ماهی اما اسیر.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی هر لحظه به یادشی......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر سردی............خزر ...با من.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رو به این وسعت کبود ضد نور... ضد رنگ... ضد آه... محکوم، که من اینجا باشم و تو آنجا.....بی آه....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 48 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .