♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو.....من هنوز پدر نشدهام تا به دخترم بگویم خستهام عسلِ بابا نسخهام را با سیگار بپیچ.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من....دلم خوش است به رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد ...هنوز بانو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سیگار کشیدن بالای پشت بام رقص سوسک ها................. آنطرف رویا در دور دستها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهشت رفتن جرات مردن پاک میخواهد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گذشت زمانی که مردم یکدیگر را دور میزدند این روزها... از روی هم رد میشوند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشسته ایم و دائم از دلمان می گوییم چقدر خودخواهیم ما...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای نوشتن از جدایی هم کاغذ دارم هم قلم... جراتش را ندارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوست دارم دیگه نباشم شاید نبودنم آرومت کنه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما در برابر خدا درست مثل کودکانی می مانیم که برای قایم شدن گوشه ای از اتاق می ایستند و رویشان را بر می گردانند و چشمهایشان را می بندند و تصور می کنند هیچکس آنها را نمی بیند ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"با نمک"! نمی بینی زخم هایم را؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .