♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاخهها را میتکاند باد چشم هایت میریزد بر وجودم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیزم شکن همیشه دلش با درختهاست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوسه میجویم از لبانی جذبه و جادو : بهمن و مرداد از یک سمت بستنی و قهوه از یک سو.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی دلم هوای شعر می کند گاهی هوای تو! تفاوتی ندارد ! هر دو ختم می شود به دلتنگی تو!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی زندان یخ زده متروکیست که من بی هیچ اراده ای مجبور به تحمل آنم خدایا کمکم کن که اگر تو مرا تکیه گاه نباشی نامردی این نامردمان کمرم را خواهد شکست .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در من کسی زندگی می کند که هر روز عطر نفس هایش را ...در نارنج های شمال زندگی میکنم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این ترافیک زمان که خدا هم محض دلخوشی ثانیه ای را هل نمی دهد هیچ اتفاقی نه از دست های ما نه از دیوار این کوچه ــ که پیرزن محل هر روز آب و جاروش می کند _ نمی افتد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد که می وزد همراه رقص برگ ها شکوفه های تو از دستت می ریزد و برگ های من از تنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجای زمستان جا گذاشتی مرا که هر چه پارو میکشم سقف خانه ام را پیدا نمیکنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سمت چشمان تو را حفظند واژه هایی که در چراغ خاموش اتاق هم راه می روند اما من عصای سفید احساسم را به زمین می زنم و کور مال کور مال خودم را می زنم به کوچه خواب! تا به دروغم لبخند میزنی اتاق روشن میشود از دو خورشیدی که روی یک ماه طلوع کرده اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیستی من به نبودنت عادت نمی کنم درد میکشم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه را تو میبینم مردمانم چشم هایم تو میشوی واین میشود دیوانگی رسمش میشود گریه نامش میشود تنهایی بیا کاری بکن...بانو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوکِ قلم در قلب واژه شکست فواره ایی از معانی بر ذهنم پاشید هنوز یادم هست صدایی مثل خورد شدن یک انسان بود
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 18 ساعت و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .