دیگر هیچ نسیمی بوی عطر ِ گل ِ یاس ِ خانه ی با صفایمان را
با خود نمی آورد!
و من دیگر نگاهی را پیدا نمی کنم تا دنبال اش کنم
و چشمان پر از مهری را بیابم که منتظر حضور من باشند . . .
پدر من اینجا اسیر غم دوری ُ هزارویک غم دیگر ام
و می دانم که تو
تمام دردهایت را صبوری می کنی
زیرا که تو برای من همیشه
سرشار از شکیبایی ها و صبوری ها بوده ای . .
می دانم آن چه را که من در پی اش می دووم
تو دیدی و چشیدی و جایی جا گذاشتی اش!
پدر یادت هست به من می گفتی :
" تو من را یاد جوانی هایم می اندازی... "
آن زمان خام بودم ؛
تنها سکوت می کردم و به تو خیره می شدم
اما حال ذره ذره رو به سوختن می روم
و می خواهم در جواب آن حرف ات بگویم:
" پدر تو هنوز هم جوانی .. تو همیشه جوان خواهی ماند .. من تو را همیشه در ذهن ام با همان چهره ی شاد و جوان و لبخند مهربانت به یاد می آورم که از ته کوچه به سوی ما می دویدی . . . پدر وجود تو جوانی بخش روح ماست . . . پس تو نیز جوانی در خود داری .. "
دختر خاله پروفسورمون تعريف ميکنه چند روز پيش داشتم از کلاس برميگشتم ديدم همه يه جوري نيگام ميکنن!چند بار خودمو ورانداز کردم ديدم مشکلي ندارم! تا بالاخره بعد نيم ساعت يه آقاي جووني اومد جلوم خيلي محترمانه گفت ببخشيد خانوم يه شيشه عينک دوديتون افتاده!آخه واقعاً اينا فک و فاميلن ما داريم؟؟؟
يه پرسپوليس داريم به چه قشنگي اسم قشنگش روي تخت جمشيد / از اون قديم نديـما مي درخشيد رنگ آتيش غيرت پيـرهنـش / مياره افتخار واسه ميهنش طرفداراش سر به فلک مي کشن / عاشق رنـگ مثل آتيششـن
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 15 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .