♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب ازنومی رسد همراه تو شب پره ها وهوهوی باد درشاخه های بید. * ماه دوباره گل می دهد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چون سیب رسیده ای رهاشده دررؤیا بارودمی روم. کاش شاخه ای که ازآب می گیردم دست توباشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران بوسه هایت را شعر می کند. من هیچ کاره اَم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز کن این قفلِ یخزده را لامَسَّب! میخواهم برایت بهار بیاورم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادر گفته بود رقص حرام است؛ نیاموختم اما حالا هرشب با وُدکا و خیالِ تو میرقصم. ببین چه حرام در حرامی ساختهای از من!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتِ لبهات غافلگیرِ کدام بوسه میشود دیگر وقتی هنووز طعمِ شعرهای مرا میدهد؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به صلیبِ درد کشیده شده استْ تمامِ جان و تنَم اما چه باک! کودکانِ جهان به عاشقانههای منْ تعمید میشوند همه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهار بیتو نیامده رفت. مجالِ زندهگی آیا تا بهارِ دیگر هست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب دریا صدایی جز سکوتم را نمی بیند و اشکم را نمی خواند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرین شب هیچ سالگی ام هنوز یادم هست من بودم و تو بودی و خیابانی که تا صبح پلک نزد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در قرن یخ زده هیچ عقربه ای واژه های کهنه را مرور نمی کند و در باور روزهای خواب رفته رویای زندگی میان گیجی ممتد عقربه هاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا سالهاست که نمی فهمم در آن سکوت غریب چرا یکباره از آبی ترین ستاره پایین پریدم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 4 ساعت و 52 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .