♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رفاقت قصه ی تلخیست که از نامش گریزانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در دلم آشوبی ست ...این را فقط خزر می داند و طوفانش ..امشب....درد زوزه میکشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این سان که خیره ای مرا غرق می کنی در آبی چشمانت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام ، خستگی ..واژه آشنای آخر شب نویس های من است ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشسته ام توی اتاقم که بی هوا می آید باران را می گویم مثلِ تو که بی هوا آمدی حالا اینکه باران بی هوا برود حرفی نیست وای از وقتی که تو قصد رفتن کنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قصدِ قربتِ چشم هایت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میان دست تو سیگار بود و شاعر شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شهر زنده نیست و من در زمستان برفی غمگین خواب بهار می بینم و با چهره شکسته خود تصویر عشق را !!!.......بر روی اب های راکد مرداب می کشم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کیش و مات شدم. دلم بردن را بلد نبود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش گاهی خدا از پشت ابرها میآمد، گوشم رو محکم میگرفت و داد میزد: آهـــــــــــــــــــای بگـــــــــــیـــــر بشــــــــیـــــن! اینقدر غـر نزن، همینه که هست. بعد یه چشمک میزد و آروم تو گوشم میگفت: همه چی درست میشه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من اینجا کلی دلتنگی برایت قورت داده ام ...کلی مرد شده ام ..بیا ببین
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد اهلی یئتر صبرایله درمانه تلسمه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در گوش زمستان چیزی خواهم گفت که تمام درختان از لختی کلام بلرزند و تا زمستان دیگر.... خاموش می مانم.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 8 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .