♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو..... بانوی فصل های خوب سال ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فراموش نمی شوی جدا كردن آب از گیاه ممكن نیست ممكن نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی انکار ناپذیر باران استُ بی هدف توی لحظه ها چرخیدن، چُرت زدن ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به دوش ِ دل ز غم عشق بارها دارم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به دریا می زنم ... هم دلم را و هم تنم را ... تا آنسوتر از خط افق ... بی قایق ... مانند قطره ها ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توباچشم های بسته نگاهم می کنی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توآفتاب لب بام بودی تابه شعرمن درآمدی پریدی رفتی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هنوزروی ماسه های ساحل می دویدم که توگم شدی میان کاج های انبوه؟ سنگ های سیاه ترس آلود؟ یاازدحام ایستگاه برگشت کنارمردی که شبیه من نبود؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دورشدن را ازکدام قطاربی برگشت یادگرفتی وقتی همیشه روی سکوی خانه بازی می کردیم وتاخط ریل ها یک دنیافاصله بود؟!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 18 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .