♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینبار که به اینجا امدی یادت نرود به پرنده ها نگاه نکنی یادت نرود با من دوست نباشی آخرین باری که رفتی کبوتر من یاغی شد نه یارای رفتنی هست نه طاقت ماندن بگذار آنقدر اینجا بمانم که آخرین قطه از بوی تو به خاطره هایم پیوند بخورد و پرنده ی کوچک سینه ام دیگر هوای تو را نکند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمین صدای گندم می دهد و من تازه رسیده ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غرورم رابه پینه نیازی نیست فراموش میشوی به کوتاهی عمرسیگار وخماری شراب...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید بنویسم. ننوشتن را دوست ندارم. طعم گس این روزها هم شاید باید باقی بماند برای بعدها. شاید روزی روزگاری که از روزگار به تنگ آمدم (مثل حالا) اینجا را بخوانم و به حال خراب الآنم بخندم. خدا را چه دیدی شاید حتی آرزو کنم به این روزها برگردم. آدم است دیگر. کسی چه می داند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی باید آرزوهایتـــــــ را مثل قاصدکـــــــ بگذاری کفـــــ دستــــــ و بسپاریشان به دستـــــ ِ باد تا . . . بروند و سهم ِ دیگـــــــران شوند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبـــــــــ هايي که روياي شبانه ام نميشوي سپــــــــــــيده دم با خيالتـــــــــــ پرواز ميکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک روز روی این همه بغض بی دلیل پارچه ای به رنگ سکوت می کشم و در حوالی یک سال پر باران برای همیشه فراموش می شوم بگذار بعضی ها خیال کنند من مرده ام . . . چه مهم؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بــرگشـتـنـت همـان قـــدر مــحــال است کــه خیـــال مـــے کـــردم رفـتـنـت . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر امروز ، همــــــه چیز ... مثلِ آنوقـــتها شـــــده کــــه هنوز هیــــــــچ اتفاقی نیفتاده بود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سر می رود حوصله ی چشمانم وقتی که برای رسیدن به تُـــــو دست هایم این پا و آن پا! و پاهایم این دست و آن دست! می کنند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 20 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .