♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوبتر نگاه كن بودنم را از باران قرض گرفته ام آنقدر بر رگهايت مي بارم تا خانه دلت را گرمتر به خاطر آوري.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه از خطوط زمان آويخته ام نه از زمان بر پيشانيم خطيست سالهاست بر ماه تاب مي خورم شايد بستر زمين بيارامد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خون....خواب....مرگ....آرامش.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حال مان بسی گرفنه است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عروس شد پرستویی که از پرواز گذشت و دستان دریا و کوه را در دست هم گذاشت عروس معنای بودن شد پرستویی که بی بال بر زمان سوار شد و رفت.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستی از غروب تبسم....میخواهم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه کنار وسوسه های پنجره کسی در می زند جایی سخنی بر دلی می نشیند و باران می بارد اما سرنوشت امروز بی نگاه ستاره رقم می خورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز هم میگذرد به همین سادگی. درست مثل قبل ترها و بعد ترهای عمر که گذشتند و می گذرند... من مانده ام و همین چند کلمه روی کاغذ سفید که باد پاییزی شاید هر آن با خود ببردشان
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مـــــــــــــــــــــــن ته مانده های یک شعرم سطر به سطر از شروعی روشن تا پایانی به بی فرجامی چند نقطه ... خالی و تاریک همین !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 20 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .