♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوری همیشه دلتنگی نمی آورد ... فراموشی همان نزدیکیهاست ... !!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زن ها, گاهی اوقات چیزی نمیگویند چون به نظرشان لازم نیست که چیزی گفته شود ....با نگاهشان به اندازه یک دنیا حرف میزنند.... هرگز نباید از چشمان هیچ زنی ساده گذشت !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من یقین دارم آینه فردا به من اولین اخطار را خواهد داد و اولین موی سپیدم را به رخم خواهد کشید و من از آن پس تا ابد از تو خواهم گریخت تا تصویر بهار گونه من در ذهنت محو نشود امروز به دیدارم بیا فردا ای بهار مضاعف برای من زمستان است و مگو من زمستان عمر ترا هرگز باور نخواهم داشت باور داشته باش در برگ ریزان پاییز برگهای زیبا هم بر زمین می افتد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه بوی باروت می دهد و من تن زخمی شعرهایم را پانسمان می کنم و تازه یادم می آید مربای به امسال من رنگ چه بود رنگ دل من !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درست روزی که من اهلی شدم مترسک من باید عاشق کلاغ میشد ؟ و مزرعه من بر باد درست روزی که من اهلی شدم چوپان من باید عاشق گرگ میشد و رمه من بر باد !؟ خدا ...خدا .. خدا چرا به من نگفتی آن کس که زودتر اهلی می شود اولین کسی است که به خاک می افتد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سیگار روشن در دستهایم خاموش کردم تا پدر در گور خفته ام نبیند تنها پنجره خانه پسرش رو به دیوار باز می شد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سعی نکن متفاوت باشی... خوب باش... خوب بودن به اندازه ی کافی ... متفاوت است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امواج دریا لنگه کفش کودکی را از او گرفت... روی ساحل نوشت: دریا دزد کفشهایم... مردی که از دریا ماهی گرفته بود... روی ماسه ها نوشت: دریا سخاوتمندترین سفره هستی... موج دریا آمد و جملات را محو کرد و تنها... این پیام را باقی گذاشت... برداشتهای دیگران در مورد خودت را... در وسعت خویش حل کن... تا همچو دریا باشی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر صبح باغبان خسته ی پیری خاطرات گلدان ترکیده را مرور می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل نبض قلب که از لحظه ی تولد شمارش معکوسش را شروع می کند روز های با تو نبودن را می شمارم وهر شب که می گذرد نمی دانم روزی به عمرم اضافه شده یا از عمرم کم شده است
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 16 ساعت و 4 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .