♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
او هم مثل من یک جایی جا مانده یک جایی میان بارانِ صبحگاهیِ روزهایِ تعطیل ِکودکی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه علفها هرز نيستند كه اينچنين زير پاله ميكنيم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرده شور من را برد! که توی پارک نشست و کتاب خواند و بعد... شبی هزار تومن در فلافلی ها خورد!!! شبیه بی رمقیˏ دوتا خدا حافظ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادرم فکر میکرد خوب است من برای خودم کسی شده ام!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این سکوت خاکستری در غم بنفش چشم هایم و ترنم غریب شعر هایم چگونه بگوید این آخرین شب است ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادر امروز بی تو چقدر هیچم.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .