♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سایه های شهر در حال استراحت اند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوش به حال باد گونه هایت را لمس می کند و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام شد !! من به عقد غم ها در آمدم.. نگاه کن این حلقه ی اشک من است بر انگشتم که خشک نمی شود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که میبارد انگار خدا نذرش راتقسیم میکند برای برگ برای سنگ برای باد برای پرنده ای که به یغما برده اند بهارش را درختش را !...و اصلا٬تمام وسعت سبزش را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که بند بيايد تازه خاطره شروع مي کند به چکه کردن !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرهای سیاه ، باران زلال ، مهمان عشق پاک ، زیر درخت گلابی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاق چوبي... از احساس زندگي خالي ..نه حس گريه ـ گلايه، نه حس خوشحالي...كنار گورستان جاي زندگي خالي!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عادت ندارم درد دلم را ، به همه کس بگویم ..! ! ! پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ، تا همه فکر کنند . . . نه دردی دارم و نه قلبی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به حرف هایت گوش دادم و تو آنقدر سبک شدی که ابرها را در آغوش گرفتی و دیگر نگاهت هم به پاهای در گل مانده ام نیفتاد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 36 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .