♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایم را می بندم و تنها خیال می کنم که همین لحظه در را باز می کنی، داخل می شوی و من مات و مبهوت رو به رویت ایستاده ام....اصلا نمی شود باور کرد....دهانم باز و واژه ها را از عمق جانم با نگاه هایی که در ناباوری دودو میزنند به سمتت پرتاب میکنم. هیچ چیز نمی گویی!!! آرام آرام قدم برمی داری، دست روی اشیای زهوار در رفته می کشی، دور اتاق چرخ برمی داری، چرخ...چرخ...چرخ...چر...ومن محو این سماع سکر آور تن تتن تن تو.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پدرم موجی بود که تنها صدف های خالی را به خانه می اورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لعنتی تو مثل خورشیدی نه میشه بهت نزدیک شد نه میشه ازت دور شد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش صفحه دلت رنگی بود شاید می فهمیدی من هم رنگی دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا بیا با هم آشتی کنیم............................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تو بودن را زندگی خواهم کرد درست عین باد هستی ..... نه در دست هستی .... نه در چشم آمدنت را از باد می فهمم و از رقض سبزه و از غمی که به آرامی در دل می نشیند کاش تک درختی بودی تا در سایه ات زندگی می کردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تنها ترین آدم روی زمینم! من دوستان زیادی دارم و همه آنها ادعا می کنند که دوستم دارند!!! خانواده من هم انسانهای مهربانی هستند که همیشه پشتم هستند به قول خودشان مثل یک کوه اما من باز هم تنها ترین مرد روی زمینم............ نمی دونم چرا محبت و عشق هیچکدام از آنها در دلم اثری ندارد نمی دانم باید چه کنم و چرا اینگومه شد اما هرچه هست و هر جه نیستباز هم من تنها ترین آدم روی زمینم کاش روزی یک تنها ترین دیگر هم پیدا می شد که ما با هم نتها ترین های دنیا باشی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وای که چقدر این روزها خسته ام.....این دیوارهای خاکستری گلویم را می فشارد دلم آسمان می خواهد آسمانی که رنگ بی رنگیست آسمانی که دلش گشاده است وای که چقدر خسته ام از دویدن پی مهربانی دلم می خواهد بنشینم زیر درختی سبز به غصه بی دغدغه بی فکر نگاهم را پر بدهم روی آسمان و مهربانی بی دویدن بیاید به سراغم بنشیند با من و ما باهم زیر سبزی درختان دور از این خاکستری سرد با هم چای بنوشیم وای که چقدر خسته ام از دلگیری این شهر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
منتظرم شاید مرگ بیاید و روزها را شکل دیگری کند اما........... بعید می دانم مرگ من هم همچون زندگانی غمناکم پر است از بیزاری پر است از روزمرگی وای از این تکرار غمناک
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرام آرام از من دور میشوی... و من همچنان به تو مینگرم...... و می اندیــشم به شبهای بی تو به لحظه های بی تو به زندگی بی تو به گـــــریستن های بی تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم ...تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امان از این بوی ِ پاییز و آسمان ابری ! که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچکس ِ دیگری ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا اشک هایم شبیه تو شده اند ! گریه که می کنم ... نمی آیند ...!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .