♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفت جبران میکنم ... گفتم کدام را ؟؟؟ عمر رفته را ؟؟؟ روح شکسته را ؟؟؟ دل مرده اما تپنده را ؟؟؟ یک دریا اشک را ؟؟؟ حالا من هیچ.... چگونه جواب این تارهای سفید را میدی ؟؟؟ نگاهی به سرم کرد و گفت: وای !!! خبر نداشتم چه پیر شدی .... گفتم جبران میکنی ؟؟؟ سرش رو انداخت پایین و گفت کدام را ؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم زندگی کنم... وای به این دل من که چه ساده به تو دل بست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با کسی حرف میزدم که سمعک هایش را پیش دیگری جا گذاشته بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر امشب را تاب بیاورم...خدایا به فریادمان برس
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدمی را دیدم با سایه خود درد دل میکرد! چه رنجی میکشد . . . وقتی هوا ابریست...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آب تا ابد تشنه نگاه اصغر است...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 37 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .